سعدی (غزلیات)/جان من جان من فدای تو باد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (جان من جان من فدای تو باد) از سعدی |
' |
| جان من جان من فدای تو باد | هیچت از دوستان نیاید یاد | |
| می روی و التفات مینکنی | سرو هرگز چنین نرفت آزاد | |
| آفرین خدای بر پدری | که تو پرورد و مادری که تو زاد | |
| بخت نیکت به منتهای امید | برساناد و چشم بد مرساد | |
| تا چه کرد آن که نقش روی تو بست | که در فتنه بر جهان بگشاد | |
| من بگیرم عنان شه روزی | گویم از دست خوبرویان داد | |
| تو بدین چشم مست و پیشانی | دل ما بازپس نخواهی داد | |
| عقل با عشق بر نمیآید | جور مزدور میبرد استاد | |
| آن که هرگز بر آستانه عشق | پای ننهاده بود سر بنهاد | |
| روی در خاک رفت و سر نه عجب | که رود هم در این هوس بر باد | |
| مرغ وحشی که میرمید از قید | با همه زیرکی به دام افتاد | |
| همه از دست غیر ناله کنند | سعدی از دست خویشتن فریاد | |
| روی گفتم که در جهان بنهم | گردم از قید بندگی آزاد | |
| که نه بیرون پارس منزل هست | شام و رومست و بصره و بغداد | |
| دست از دامنم نمیدارد | خاک شیراز و آب رکن آباد |