سعدی (غزلیات)/آفرین خدای بر جانت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (آفرین خدای بر جانت) از سعدی |
' |
| آفرین خدای بر جانت | که چه شیرین لبست و دندانت | |
| هر که را گم شدست یوسف دل | گو ببین در چه زنخدانت | |
| فتنه در پارس بر نمیخیزد | مگر از چشمهای فتانت | |
| سرو اگر نیز آمدی و شدی | نرسیدی بگرد جولانت | |
| شب تو روز دیگران باشد | کفتابست در شبستانت | |
| تا کی ای بوستان روحانی | گله از دست بوستانبانت | |
| بلبلانیم یک نفس بگذار | تا بنالیم در گلستانت | |
| گر هزارم جفا و جور کنی | دوست دارم هزار چندانت | |
| آزمودیم زور بازوی صبر | و آبگینست پیش سندانت | |
| تو وفا گر کنی و گر نکنی | ما به آخر بریم پیمانت | |
| مژده از من ستان به شادی وصل | گر بمیرم به درد هجرانت | |
| سعدیا زنده عارفی باشی | گر برآید در این طلب جانت |