سعدی (غزلیات)/هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست) از سعدی |
' |
| هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست | عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست | |
| نه هر آن چشم که بیند سیاهست و سپید | یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست | |
| هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز | گو به نزدیک مرو کافت پروانه پرست | |
| گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست | خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست | |
| آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس | آدمی خوی شود ور نه همان جانورست | |
| شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ | بده ای دوست که مستسقی از آن تشنهترست | |
| من خود از عشق لبت فهم سخن مینکنم | هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست | |
| ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست | خصم آنم که میان من و تیغت سپرست | |
| من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر | بند پایی که به دست تو بود تاج سرست | |
| دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست | ترک لولو نتوان گفت که دریا خطرست |