سعدی (غزلیات)/بی تو حرامست به خلوت نشست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (بی تو حرامست به خلوت نشست) از سعدی |
' |
| بی تو حرامست به خلوت نشست | حیف بود در به چنین روی بست | |
| دامن دولت چو به دست اوفتاد | گر بهلی بازنیاید به دست | |
| این چه نظر بود که خونم بریخت | وین چه نمک بود که ریشم بخست | |
| هر که بیفتاد به تیرت نخاست | وان که درآمد به کمندت نجست | |
| ما به تو یک باره مقید شدیم | مرغ به دام آمد و ماهی به شست | |
| صبر قفا خورد و به راهی گریخت | عقل بلا دید و به کنجی نشست | |
| بار مذلت بتوانم کشید | عهد محبت نتوانم شکست | |
| وین رمقی نیز که هست از وجود | پیش وجودت نتوان گفت هست | |
| هرگز اگر راه به معنی برد | سجده صورت نکند بت پرست | |
| مستی خمرش نکند آرزو | هر که چو سعدی شود از عشق مست |