سعدی (غزلیات)/خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست) از سعدی |
' |
| خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست | راحت جان و شفای دل بیمار آن جاست | |
| من در این جای همین صورت بی جانم و بس | دلم آن جاست که آن دلبر عیار آن جاست | |
| تنم این جاست سقیم و دلم آن جاست مقیم | فلک این جاست ولی کوکب سیار آن جاست | |
| آخر ای باد صبا بویی اگر میآری | سوی شیراز گذر کن که مرا یار آن جاست | |
| درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم | روم آن جا که مرا محرم اسرار آن جاست | |
| نکند میل دل من به تماشای چمن | که تماشای دل آن جاست که دلدار آن جاست | |
| سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست | رخت بربند که منزلگه احرار آن جاست |