مثنوی معنوی/فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر پنجم مثنوی (فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آنکس کی کراهت میدارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر میکند و در صد هزار حیات کی معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمینگرد) از مولوی |
' |
| کن میان مجرمان حکم ای ایاز | ای ایاز پاک با صد احتراز | |
| گر دو صد بارت بجوشم در عمل | در کف جوشت نیابم یک دغل | |
| ز امتحان شرمنده خلقی بیشمار | امتحانها از تو جمله شرمسار | |
| بحر بیقعرست تنها علم نیست | کوه و صد کوهست این خود حلم نیست | |
| گفت من دانم عطای تست این | ورنه من آن چارقم و آن پوستین | |
| بهر آن پیغامبر این را شرح ساخت | هر که خود بشناخت یزدان را شناخت | |
| چارقت نطفهست و خونت پوستین | باقی ای خواجه عطای اوست این | |
| بهر آن دادست تا جویی دگر | تو مگو که نیستش جز این قدر | |
| زان نماید چند سیب آن باغبان | تا بدانی نخل و دخل بوستان | |
| کف گندم زان دهد خریار را | تا بداند گندم انبار را | |
| نکتهای زان شرح گوید اوستاد | تا شناسی علم او را مستزاد | |
| ور بگویی خود همینش بود و بس | دورت اندازد چنانک از ریش خس | |
| ای ایاز اکنون بیا و داده ده | داد نادر در جهان بنیاد نه | |
| مجرمانت مستحق کشتناند | وز طمع بر عفو و حلمت میتنند | |
| تا که رحمت غالب آید یا غضب | آب کوثر غالب آید یا لهب | |
| از پی مردمربایی هر دو هست | شاخ حلم و خشم از عهد الست | |
| بهر این لفظ الست مستبین | نفی و اثباتست در لفظی قرین | |
| زانک استفهام اثباتیست این | لیک در وی لفظ لیس شد قرین | |
| ترک کن تا ماند این تقریر خام | کاسهی خاصان منه بر خوان عام | |
| قهر و لطفی چون صبا و چون وبا | آن یکی آهنربا وین کهربا | |
| میکشد حق راستان را تا رشد | قسم باطل باطلان را میکشد | |
| معده حلوایی بود حلوا کشد | معده صفرایی بود سرکا کشد | |
| فرش سوزان سردی از جالس برد | فرش افسرده حرارت را خورد | |
| دوست بینی از تو رحمت میجهد | خصم بینی از تو سطوت میجهد | |
| ای ایاز این کار را زوتر گزار | زانک نوعی انتقامست انتظار |