مثنوی معنوی/توزیع کردن پایمرد در جملهی شهر تبریز
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر ششم مثنوی (توزیع کردن پایمرد در جملهی شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره) از مولوی |
' |
| واقعهی آن وام او مشهور شد | پای مرد از درد او رنجور شد | |
| از پی توزیع گرد شهر گشت | از طمع میگفت هر جا سرگذشت | |
| هیچ ناورد از ره کدیه به دست | غیر صد دینار آن کدیهپرست | |
| پای مرد آمد بدو دستش گرفت | شد بگور آن کریم بس شگفت | |
| گفت چون توفیق یابد بندهای | که کند مهمانی فرخندهای | |
| مال خود ایثار راه او کند | جاه خود ایثار جاه او کند | |
| شکر او شکر خدا باشد یقین | چون به احسان کرد توفیقش قرین | |
| ترک شکرش ترک شکر حق بود | حق او لا شک به حق ملحق بود | |
| شکر میکن مر خدا را در نعم | نیز میکن شکر و ذکر خواجه هم | |
| رحمت مادر اگر چه از خداست | خدمت او هم فریضهست و سزاست | |
| زین سبب فرمود حق صلوا علیه | که محمد بود محتال الیه | |
| در قیامت بنده را گوید خدا | هین چه کردی آنچ دادم من ترا | |
| گوید ای رب شکر تو کردم به جان | چون ز تو بود اصل آن روزی و نان | |
| گویدش حق نه نکردی شکر من | چون نکردی شکر آن اکرامفن | |
| بر کریمی کردهای ظلم و ستم | نه ز دست او رسیدت نعمتم | |
| چون به گور آن ولینعمت رسید | گشت گریان زار و آمد در نشید | |
| گفت ای پشت و پناه هر نبیل | مرتجی و غوث ابناء السبیل | |
| ای غم ارزاق ما بر خاطرت | ای چو رزق عام احسان و برت | |
| ای فقیران را عشیره و والدین | در خراج و خرج و در ایفاء دین | |
| ای چو بحر از بهر نزدیکان گهر | داده و تحفه سوی دوران مطر | |
| پشت ما گرم از تو بود ای آفتاب | رونق هر قصر و گنج هر خراب | |
| ای در ابرویت ندیده کس گره | ای چو میکاییل راد و رزقده | |
| ای دلت پیوسته با دریای غیب | ای به قاف مکرمت عنقای غیب | |
| یاد ناورده که از مالم چه رفت | سقف قصد همتت هرگز نکفت | |
| ای من و صد همچو من در ماه و سال | مر ترا چون نسل تو گشته عیال | |
| نقد ما و جنس ما و رخت ما | نام ما و فخر ما و بخت ما | |
| تو نمردی ناز و بخت ما بمرد | عیش ما و رزق مستوفی بمرد | |
| واحد کالالف در رزم و کرم | صد چو حاتم گاه ایثار نعم | |
| حاتم ار مرده به مرده میدهد | گردگانهای شمرده میدهد | |
| تو حیاتی میدهی در هر نفس | کز نفیسی مینگنجد در نفس | |
| تو حیاتی میدهی بس پایدار | نقد زر بیکساد و بیشمار | |
| وارثی نا بوده یک خوی ترا | ای فلک سجده کنان کوی ترا | |
| خلق را از گرگ غم لطفت شبان | چون کلیم الله شبان مهربان | |
| گوسفندی از کلیم الله گریخت | پای موسی آبله شد نعل ریخت | |
| در پی او تا به شب در جست و جو | وان رمه غایب شده از چشم او | |
| گوسفند از ماندگی شد سست و ماند | پس کلیم الله گرد از وی فشاند | |
| کف همیمالید بر پشت و سرش | مینواخت از مهر همچون مادرش | |
| نیم ذره طیرگی و خشم نی | غیر مهر و رحم و آب چشم نی | |
| گفت گیرم بر منت رحمی نبود | طبع تو بر خود چرا استم نمود | |
| با ملایک گفت یزدان آن زمان | که نبوت را نمیزیبد فلان | |
| مصطفی فرمود خود که هر نبی | کرد چوپانیش برنا یا صبی | |
| بیشبانی کردن و آن امتحان | حق ندادش پیشوایی جهان | |
| گفت سایل هم تو نیز ای پهلوان | گفت من هم بودهام دهری شبان | |
| تا شود پیدا وقار و صبرشان | کردشان پیش از نبوت حق شبان | |
| هر امیری کو شبانی بشر | آنچنان آرد که باشد متمر | |
| حلم موسیوار اندر رعی خود | او به جا آرد به تدبیر و خرد | |
| لاجرم حقش دهد چوپانیی | بر فراز چرخ مه روحانیی | |
| آنچنان که انبیا را زین رعا | بر کشید و داد رعی اصفیا | |
| خواجه باری تو درین چوپانیت | کردی آنچ کور گردد شانیت | |
| دانم آنجا در مکافات ایزدت | سروری جاودانه بخشدت | |
| بر امید کف چون دریای تو | بر وظیفه دادن و ایفای تو | |
| وام کردم نه هزار از زر گزاف | تو کجایی تا شود این درد صاف | |
| تو کجایی تا که خندان چون چمن | گویی بستان آن و ده چندان ز من | |
| تو کجایی تا مرا خندان کنی | لطف و احسان چون خداوندان کنی | |
| تو کجایی تا بری در مخزنم | تا کنی از وام و فاقه آمنم | |
| من همیگویم بس و تو مفضلم | گفته کین هم گیر از بهر دلم | |
| چون همیگنجد جهانی زیر طین | چون بگنجد آسمانی در زمین | |
| حاش لله تو برونی زین جهان | هم به وقت زندگی هم این زمان | |
| در هوای غیب مرغی میپرد | سایهی او بر زمینی میزند | |
| جسم سایهی سایهی سایهی دلست | جسم کی اندر خور پایهی دلست | |
| مرد خفته روح او چون آفتاب | در فلک تابان و تن در جامه خواب | |
| جان نهان اندر خلا همچون سجاف | تن تقلب میکند زیر لحاف | |
| روح چون من امر ربی مختفیست | هر مثالی که بگویم منتفیست | |
| ای عجب کو لعل شکربار تو | وان جوابات خوش و اسرار تو | |
| ای عجب کو آن عقیق قندخا | آن کلید قفل مشکلهای ما | |
| ای عجب کو آن دم چون ذوالفقار | آنک کردی عقلها را بیقرار | |
| چند همچون فاخته کاشانهجو | کو و کو و کو و کو و کو و کو | |
| کو همانجا که صفات رحمتست | قدرتست و نزهتست و فطنتست | |
| کو همانجا که دل و اندیشهاش | دایم آنجا بد چو شیر و بیشهاش | |
| کو همانجا که امید مرد و زن | میرود در وقت اندوه و حزن | |
| کو همانجا که به وقت علتی | چشم پرد بر امید صحتی | |
| آن طرف که بهر دفع زشتیی | باد جویی بهر کشت و کشتیی | |
| آن طرف که دل اشارت میکند | چون زبان یا هو عبارت میکند | |
| او معالله است بی کو کو همی | کاش جولاهانه ماکو گفتمی | |
| عقل ما کو تا ببیند غرب و شرق | روحها را میزند صد گونه برق | |
| جزر و مدش بد به بحری در زبد | منتهی شد جزر و باقی ماند مد | |
| نه هزارم وام و من بی دسترس | هست صد دینار ازین توزیع و بس | |
| حق کشیدت ماندم در کشمکش | میروم نومید ای خاک تو خوش | |
| همتی میدار در پر حسرتت | ای همایون روی و دست و همتت | |
| آمدم بر چشمه و اصل عیون | یافتم در وی به جای آب خون | |
| چرخ آن چرخست آن مهتاب نیست | جوی آن جویست آب آن آب نیست | |
| محسنان هستند کو آن مستطاب | اختران هستند کو آن آفتاب | |
| تو شدی سوی خدا ای محترم | پس به سوی حق روم من نیز هم | |
| مجمع و پای علم ماوی القرون | هست حق کل لدینا محضرون | |
| نقشها گر بیخبر گر با خبر | در کف نقاش باشد محتصر | |
| دم به دم در صفحهی اندیشهشان | ثبت و محوی میکند آن بینشان | |
| خشم میآرد رضا را میبرد | بخل میآرد سخا را میبرد | |
| نیم لحظه مدرکاتم شام و غدو | هیچ خالی نیست زین اثبات و محو | |
| کوزهگر با کوزه باشد کارساز | کوزه از خود کی شود پهن و دراز | |
| چوب در دست دروگر معتکف | ورنه چون گردد بریده و متلف | |
| جامه اندر دست خیاطی بود | ورنه از خود چون بدوزد یا درد | |
| مشک با سقا بود ای منتهی | ورنه از خود چون شود پر یا تهی | |
| هر دمی پر میشوی تی میشوی | پس بدانک در کف صنع ویی | |
| چشمبند از چشم روزی کی رود | صنع از صانع چه سان شیدا شود | |
| چشمداری تو به چشم خود نگر | منگر از چشم سفیهی بیخبر | |
| گوش داری تو به گوش خود شنو | گوش گولان را چرا باشی گرو | |
| بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن | هم برای عقل خود اندیشه کن |