دیوان شمس/ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده) از مولوی |
' |
| ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده | دل رفته ما پی دل چون بیدلان دویده | |
| دزدیده دل ز حسنت از عشق جامه واری | تا شحنه فراقت دستان دل بریده | |
| از بس شکر که جانم از مصر عشق خورده | نی را ز ناله من در جان شکر دمیده | |
| در سایههای عشقت ای خوش همای عرشی | هر لحظه باز جانها تا عرش برپریده | |
| ای شاد مرغزاری کان جاست ورد و نسرین | از آب عشق رسته وین آهوان چریده | |
| دیده ندیده خود را و اکنون ز آینه تو | هر دیده خویشتن را در آینه بدیده | |
| سرنای دولت تو ای شمس حق تبریز | گوش رباب جانی برتافته شنیده |