دیوان شمس/یکی ماهی همیبینم برون از دیده در دیده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (یکی ماهی همیبینم برون از دیده در دیده) از مولوی |
' |
| یکی ماهی همیبینم برون از دیده در دیده | نه او را دیدهای دیده نه او را گوش بشنیده | |
| زبان و جان و دل را من نمیبینم مگر بیخود | از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده | |
| گر افلاطون بدیدستی جمال و حسن آن مه را | ز من دیوانهتر گشتی ز من بتر بشوریده | |
| قدم آیینه حادث حدث آیینه قدمت | در آن آیینه این هر دو چو زلفینش بپیچیده | |
| یکی ابری ورای حس که بارانش همه جان است | نثار خاک جسم او چه بارانها بباریده | |
| قمررویان گردونی بدیده عکس رخسارش | خجل گشته از آن خوبی پس گردن بخاریده | |
| ابد دست ازل بگرفت سوی قصر آن مه برد | بدیده هر دو را غیرت بدین هر دو بخندیده | |
| که گرداگرد قصر او چه شیرانند کز غیرت | به قصد خون جانبازان و صدیقان بغریده | |
| به ناگه جست از لفظم که آن شه کیست شمس الدین | شه تبریز و خون من در این گفتن بجوشیده |