دیوان شمس/من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او) از مولوی |
' |
| من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او | که مست و بیخودم از چاشنی محنت او | |
| اگر چو چنگ بزارم از او شکایت نیست | که همچو چنگم من بر کنار رحمت او | |
| ز من نباشد اگر پردهای بگردانم | که هر رگم متعلق بود به ضربت او | |
| اگر چه قند ندارم چو نی نوا دارم | از آنک بر لب فضلش چشم ز شربت او | |
| کنون که نوبت خشم است لطف از این دست است | چگونه باشد چون دررسم به نوبت او | |
| اگر بدزدم من ز آفتاب ننگی نیست | چه ننگ باشد مر لعل را ز زینت او | |
| وگر چو لعل ندزدم ز آفتاب کمال | گذر ز طینت خود چون کنم به طینت او | |
| نه لولیان سیاه دو چشم دزد ویند | همیکشند نهان نور از بصیرت او | |
| ز آدمی چو بدزدی به کم قناعت کن | که شح نفس قرین است با جبلت او | |
| از او مدزد بجز گوهر زمانه بها | اگر تو واقفی از لطف و از سریرت او | |
| که نیست قهر خدا را بجز ز دزد خسیس | که سوی کاله فانی بود عزیمت او | |
| دریغ شرح نگشت و ز شرح میترسم | که تیغ شرع برهنهست در شریعت او | |
| گمان برد که مگر جرم او طمع بودهست | نه بلک خس طمعی بود آن جریمت او |