خواجوی کرمانی (غزلیات)/روی نکو بی وجود ناز نباشد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (روی نکو بی وجود ناز نباشد) از خواجوی کرمانی |
' |
| روی نکو بی وجود ناز نباشد | ناز چه ارزد اگر نیاز نباشد | |
| راه حجاز ار امید وصل توان داشت | بر قدم رهروان دراز نباشد | |
| مست می عشق را نماز مفرمای | کانکه نمیرد برو نماز نباشد | |
| مطرب دستانسرای مجلس او را | سوز بود گر چه هیچ ساز نباشد | |
| حیف بود دست شه به خون گدایان | صید ملخ کار شاهباز نباشد | |
| بنده چو محمود شد خموش که سلطان | در ره معنی بجز ایاز نباشد | |
| پیش کسانی که صاحبان نیازند | هیچ تنعم ورای ناز نباشد | |
| خاطر مردم بلطف صید توان کرد | دل نبرد هر که دلنواز نباشد | |
| کس متصور نمیشود که چو خواجو | هندوی آن چشم ترکتاز نباشد |