دیوان شمس/تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین) از مولوی |
' |
| تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین | آنچ ممکن نبود در کف او امکان بین | |
| آهن اندر کف او نرمتر از مومی بین | پیش نور رخ او اختر را پنهان بین | |
| نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگر | صورت چرخ بدیدی هله اکنون جان بین | |
| جان بنفروختی ای خر به چنین مشتریی | رو به بازار غمش جان چو علف ارزان بین | |
| هر کی بفسرد بر او سخت نماید حرکت | اندکی گرم شو و جنبش را آسان بین | |
| خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیل | بفشان خویش ز فکر و لمع برهان بین | |
| هست میزان معینت و بدان میسنجی | هله میزان بگذار و زر بیمیزان بین | |
| نفسی موضع تنگ و نفسی جای فراخ | می جان نوش و از آن پس همه را میدان بین | |
| سحر کردهست تو را دیو همیخوان قل اعوذ | چونک سرسبز شدی جمله گل و ریحان بین | |
| چون تو سرسبز شدی سبز شود جمله جهان | اتحادی عجبی در عرض و ابدان بین | |
| چون دمی چرخ زنی و سر تو برگردد | چرخ را بنگر و همچون سر خود گردان بین | |
| ز آنک تو جزو جهانی مثل کل باشی | چونک نو شد صفتت آن صفت از ارکان بین | |
| همه ارکان چو لباس آمد و صنعش چو بدن | چند مغرور لباسی بدن انسان بین | |
| روی ایمان تو در آیینه اعمال ببین | پرده بردار و درآ شعشعه ایمان بین | |
| گر تو عاشق شدهای حسن بجو احسان نی | ور تو عباس زمانی بنشین احسان بین | |
| لابه کردم شه خود را پس از این او گوید | چونک دریاش بجوشد در بیپایان بین |