سعدی (غزلیات)/خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (خبر از عیش ندارد که ندارد یاری) از سعدی |
' |
| خبر از عیش ندارد که ندارد یاری | دل نخوانند که صیدش نکند دلداری | |
| جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد | تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری | |
| یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم | تو به از من بتر از من بکشی بسیاری | |
| غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد | سوزنی باید کز پای برآرد خاری | |
| می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست | نگذاری که ز پیشت برود هشیاری | |
| میروی خرم و خندان و نگه مینکنی | که نگه میکند از هر طرفت غمخواری | |
| خبرت هست که خلقی ز غمت بیخبرند | حال افتاده نداند که نیفتد باری | |
| سرو آزاد به بالای تو میماند راست | لیکنش با تو میسر نشود رفتاری | |
| مینماید که سر عربده دارد چشمت | مست خوابش نبرد تا نکند آزاری | |
| سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی | مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری |