سعدی (غزلیات)/مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (مرا تو جان عزیزی و یار محترمی) از سعدی |
' |
| مرا تو جان عزیزی و یار محترمی | به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی | |
| غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد | که مونس دل و آرام جان و دفع غمی | |
| هزار تندی و سختی بکن که سهل بود | جفای مثل تو بردن که سابق کرمی | |
| ندانم از سر و پایت کدام خوبترست | چه جای فرق که زیبا ز فرق تا قدمی | |
| اگر هزار الم دارم از تو در دل ریش | هنوز مرهم ریشی و داروی المی | |
| چنین که میگذری کافر و مسلمان را | نگه به توست که هم قبلهای و هم صنمی | |
| چنین جمال نشاید که هر نظر بیند | مگر که نام خدا گرد خویشتن بدمی | |
| نگویمت که گلی بر فراز سرو روان | که آفتاب جهان تاب بر سر علمی | |
| تو مشک بوی سیه چشم را که دریابد | که همچو آهوی مشکین از آدمی برمی | |
| کمند سعدی اگر شیر شرزه صید کند | تو در کمند نیایی که آهوی حرمی |