سعدی (غزلیات)/خواهم اندر پایش افتادن چو گوی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (خواهم اندر پایش افتادن چو گوی) از سعدی |
' |
| خواهم اندر پایش افتادن چو گوی | ور به چوگانم زند هیچش مگوی | |
| بر سر عشاق طوفان گو ببار | در ره مشتاق پیکان گو بروی | |
| گر به داغت میکند فرمان ببر | ور به دردت میکشد درمان مجوی | |
| ناودان چشم رنجوران عشق | گر فروریزند خون آید به جوی | |
| شاد باش ای مجلس روحانیان | تا که خورد این میکه من مستم به بوی | |
| هر که سودانامه سعدی نبشت | دفتر پرهیزگاری گو بشوی | |
| هر که نشنیدست وقتی بوی عشق | گو به شیراز آی و خاک من ببوی |