سعدی (غزلیات)/ای باد صبحدم خبر دلستان بگوی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (ای باد صبحدم خبر دلستان بگوی) از سعدی |
' |
| ای باد صبحدم خبر دلستان بگوی | وصف جمال آن بت نامهربان بگوی | |
| بگذار مشک و بوی سر زلف او بیار | یاد شکر مکن سخنی زان دهان بگوی | |
| بستم به عشق موی میانش کمر چو مور | گر وقت بینی این سخن اندر میان بگوی | |
| با بلبلان سوخته بال ضمیر من | پیغام آن دو طوطی شکرفشان بگوی | |
| دانم که باز بر سر کویش گذر کنی | گر بشنود حدیث منش در نهان بگوی | |
| کای دل ربوده از بر من حکم از آن توست | گر نیز گوییم به مثل ترک جان بگوی | |
| هر لحظه راز دل جهدم بر سر زبان | دل میطپد که عمر بشد وارهان بگوی | |
| سر دل از زبان نشود هرگز آشکار | گر دل موافقت نکند کای زبان بگوی | |
| ای باد صبح دشمن سعدی مراد یافت | نزدیک دوستان وی این داستان بگوی |