رودکی (باب اول)/کاروان شهید رفت از پیش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | رودکی (باب اول) (کاروان شهید رفت از پیش) از رودکی |
' |
| کاروان شهید رفت از پیش | و آن ما رفته گیر و میاندیش | |
| از شمار دو چشم یک تن کم | وز شمار خرد هزاران بیش | |
| توشهی جان خویش ازو بربای | پیش کایدت مرگ پای آگیش | |
| آن چه با رنج یافتیش و بذل | تو به آسانی از گزافه مدیش | |
| خویش بیگانه گردد از پی سود | خواهی آن روز مزد کمتر دیش | |
| گرگ را کی رسد صلابت شیر؟ | باز را کی رسد نهیب شخیش؟ | |
| رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور | به خدمت آمد، نیکو سگال و نیک اندیش | |
| پسند باشد مر خواجه راپس از ده سال | که: باز گردد پیر و پیاده و درویش؟ | |
| ای لک، ار ناز خواهی و نعمت | گرد درگاه او کنی لک و پک | |
| یخچه بارید و پای من بفسرد | ورغ بر بند یخچه را ز فلک | |
| بسا که مست درین خانه بودم وشادان | چنان که جاه من افزون بد از امیر و ملوک | |
| کنون همانم و خانه همان و شهر همان | مرا نگویی کز چه شدست شادی سوک؟ | |
| زان می، که گر سرشکی ازان درچکد به نیل | صدسال مست باشد از بوی او نهنگ | |
| آهو به دشت اگر بخورد قطرهای ازو | غرنده شیر گردد و نندیشد از پلنگ | |
| می لعل پیش آر و پیش من آی | به یکدست جام و به یکدست چنگ | |
| از آن می مرا ده، که از عکس او | چو یاقوت گردد به فرسنگ سنگ | |
| کسان که تلخی زهر طلب نمیدانند | ترش شوند و بتابند روز زاهل سال | |
| ترا که میشنوی طاقت شنیدن نیست | مرا که میطلبم خود چگونه باشد حال؟ | |
| شکفت لاله توزیغال بشکفان که همی | به دور لاله به کف برنهاده به، زیغال | |
| دریغم آید خواندن گزاف وار دو نام | بزرگوار دو نام از گزاف خواندن عام | |
| یکی که خوبان را یکسره نکو خوانند | دگر که: عاشق گویند عاشقان را نام | |
| دریغم آید چون مر ترا نکو خوانند | دریغم آید چون بر رهیت عاشق نام | |
| مرا دلیست که از غمگنی چو دور شود | به غمگنان شود و غم فراز گیرد وام | |
| دریغ آن که گرد کرد با رنج | کزو نیست بهر من جز سوتام | |
| هلا! رودکی از کس اندر متاب | بکن هر چه کردنیست بامدام | |
| که فرغول برندارد آن روز | که بر تخته ترا سیاه شود فام | |
| اگر امیر جهاندار داد من ندهد | چهار ساله نوید مرا که هست خرام؟ | |
| همه نیوشهی خواجه به نیکویی و به صلح | همه نیوشهی نادان به جنگ و کار نغام | |
| چون کسی کردمت بدستک خویش | گنه خویش بر تو افگندم | |
| خانه از روی تو تهی کردم | دیده از خون دل بیاگندم | |
| عجب آید مرا ز کردهی خویش | کز در گریهام، همی خندم | |
| چو در پاش گردد به معنی زبانم | رسد مرحبا از زمین و زمانم | |
| به صورت و نوا و بصیت معانی | طرب بخش روحم، فرحزای جانم | |
| خرد در بها نقد هستی فرستد | گهرهای رنگین چو زاید ز کانم | |
| بیا، دل و جان را به خداوند سپاریم | اندوه درم و غم دینار نداریم | |
| جان را ز پی دین و دیانت بفروشیم | وین عمر فنا را بره غزو گزاریم | |
| بد ناخوریم باده، که مستانیم | وز دست نیکوان می بستانیم | |
| دیوانگان بی هشمان خوانند | دیوانگان نهایم، که مستانیم | |
| جمله صید این جهانیم، ای پسر | ما چو صعوه، مرگ برسان زغن | |
| هر گلی پژمرده گردد زو، نه دیر | مرگ بفشارد همه در زیر غن | |
| هست بر خواجه پیخته زفتن | راست چون بر درخت پیچد سن | |
| این عجبتر که: می نداند او | شعر از شعر و خنب را از خن | |
| مادر می را بکرد باید قربان | بچهی او را گرفت و کرد به زندان | |
| بچهی او را ازو گرفت ندانی | تاش نکویی نخست و زو نکشی جان | |
| جز که نباشد حلال دور بکردن | بچهی کوچک ز شیر مادر و پستان | |
| تا نخورد شیر هفت مه به تمامی | از سر اردی بهشت تا بن آبان | |
| آن گه شاید ز روی دین و ره داد | بچه به زندان تنگ و مادر قربان | |
| چون بسپاری به حبس بچهی او را | هفت شباروز خیره ماند و حیران | |
| باز چو آید به هوش و حال ببیند | جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان | |
| گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز | زیر زبر، هم چنان زانده جوشان | |
| زر بر آتش کجا بخواهی پالود | جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان | |
| باز به کردار اشتری که بود مست | کفک بر آرد ز خشم و زاید شیطان | |
| مرد حرس کفکهاش پاک بگیرد | تا بشود تیر گیش و گردد رخشان | |
| آخر کارام گیرد و نچخد تیز | درش کند استوار مرد نگهبان | |
| چون بنشیند تمام و صافی گردد | گونهی یاقوت سرخ گیرد و مرجان | |
| چند ازو سرخ چون عقیق یمانی | چند ازو لعل چون نگین بدخشان | |
| ورش ببویی، گمان بری که گل سرخ | بوی بدو داد و مشک و عنبر با بان | |
| هم به خم اندر همی گدازد چونین | تا به گه نوبهار و نیمهی نیسان | |
| آن گه اگر نیم شب درش بگشایی | چشمهی خورشید را ببینی تابان | |
| ور به بلور اندرون ببینی گویی: | گوهر سرخست به کف موسی عمران | |
| زفت شود رادمرد و سست دلاور | گر بچشد زوی و روی زرد گلستان | |
| و آن که به شادی یکی قدح بخورد زوی | رنج نبیند ازان فراز و نه احزان | |
| انده ده ساله را بطنجه رماند | شادی نو را زری بیارد و عمان | |
| بامی چونین که سالخورده بود چند | جامه بکرده فراز پنجه خلقان | |
| مجلس باید بساخته، ملکانه | از گل و از یاسمین و خیری الوان | |
| نعمت فردوس گستریده ز هر سو | ساخته کاریکه کس نسازد چونان | |
| جامهی زرین و فرشهای نو آیین | شهره ریاحین و تختهای فراوان | |
| بربط عیسی و لونهای فوادی | چنگ مدک نیرو نای چابک جابان | |
| یک صف میران و بلعمی بنشسته | یک صف حران و پیر صالح دهقان | |
| خسرو بر تخت پیشگاه نشسته | شاه ملوک جهان، امیر خراسان | |
| ترک هزاران به پای پیش صف اندر | هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان | |
| هر یک بر سر بساک مورد نهاده | روش می سرخ و زلف و جعدش ریحان | |
| باده دهنده بتی بدیع ز خوبان | بچهی خاتون ترک و بچهی خاقان | |
| چونش بگردد نبیذ چند به شادی | شاه جهان شادمان و خرم و خندان | |
| از کف ترکی سیاه چشم پریروی | قامت چون سرو و زلفکانش چوگان | |
| زان می خوشبوی ساغری بستاند | یاد کند روی شهریار سجستان | |
| خود بخورد نوش و اولیاش همیدون | گوید هر یک چو می بگیرد شادان: | |
| شادی بو جعفر احمد بن محمد | آن مه آزادگان و مفخر ایران | |
| آن ملک عدل و آفتاب زمانه | زنده بدو داد و روشنایی گیهان | |
| آنکه نبود از نژاد آدم چون او | نیز نباشد، اگر نگویی بهتان | |
| حجت یکتا خدای و سایهی او بست | طاعت او کرده واجب آیت فرقان | |
| خلق ز خاک و ز آب و آتش و بادند | وین ملک از آفتاب گوهر ساسان | |
| فربد و یافت ملک تیره و تاری | عدن بدو گشت تیر گیتی ویران | |
| گر تو فصیحی همه مناقب او گوی | ور تو دبیری همه مدایح او خوان | |
| ور تو حکیمی و راه حکمت جویی | سیرت او گیر و خوب مذهب او دان | |
| آن که بدو بنگری به حکمت گویی: | اینک سقراط و هم فلاطن یونان | |
| گر بگشاید ز فان به علم و به حکمت | گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان | |
| مرد ادب را خرد فزاید و حکمت | مرد خرد را ادب فزاید و ایمان | |
| ور تو بخواهی فرشته ای که ببینی | اینک اویست آشکارا رضوان | |
| خوب نگه کن بدان لطافت و آنروی | تا تو ببینی برین که گفتم برهان | |
| پاکی اخلاق او و پاک نژادی | با نیت نیک و با مکارم احسان | |
| ور سخن او رسد به گوش تو یک راه | سعد شود مر ترا نحوست کیوان | |
| ورش به صد اندرون نشسته ببینی | جزم بگویی که: زنده گشت سلیمان | |
| سام سواری، که تا ستاره بتابد | اسب نبیند چنو سوار به میدان | |
| باز به روز نبرد و کین و حمیت | گرش ببینی میان مغفر و خفتان | |
| خوار نمایدت ژنده پیل بدانگاه | ورچه بود مست و تیز گشته و غران | |
| ورش بدیدی سفندیار گه رزم | پیش سنانش جهان دویدی و لرزان | |
| گرچه به هنگام حلم کوه تن اوی | کوه سیامست که کس نبیند جنبان | |
| دشمن ار اژدهاست، پیش سنانش | گردد چون موم پیش آتش سوزان | |
| ور به نبرد آیدش ستارهی بهرام | توشهی شمشیر او شود به گروگان | |
| باز بدان گه که می به دست بگیرد | ابر بهاری چنو نبارد باران | |
| ابر بهاری جز آب تیره نبارد | او همه دیبا به تخت و زر به انبان | |
| با دو کف او، ز بس عطا که ببخشد | خوار نماید حدیث و قصهی توفان | |
| لاجرم از جود و از سخاوت اویست | نرخ گرفته حدیث و صامت ارزان | |
| شاعر زی او رود فقیر و تهی دست | با زر بسیار بازگردد و حملان | |
| مرد سخن را ازو نواختن و بر | مرد ادب را ازو وظیفهی دیوان | |
| باز به هنگام داد و عدل بر خلق | نیست به گیتی چنو نبیل و مسلمان | |
| داد بباید ضعیف همچو قوی زوی | جور نبینی به نزد او و نه عدوان | |
| نعمت او گستریده بر همه گیتی | آنچه کس از نعمتش نبینی عریان | |
| بستهی گیتی ازو بیابد راحت | خستهی گیتی ازو بیابد درمان | |
| با رسن عفو آن مبارک خسرو | حلقهی تنگست هر چه دشت و بیابان | |
| پوزش بپذیرد و گناه ببخشد | خشم نراند، به عفو کوشد و غفران | |
| آن مبک نیمروز و خسرو پیروز | دولت او یوز و دشمن آهوی نالان | |
| عمروبن اللیث زنده گشت بدو باز | با حشم خویش و آن زمانهی ایشان | |
| رستم را نام اگر چه سخت بزرگست | زنده بدویست نام رستم دستان | |
| رود کیا، برنورد مدح همه خلق | مدحت او گوی و مهر دولت بستان | |
| ورچه بکوشی، به جهد خویش بگویی | ورچه کنی تیزفهم خویش به سوهان | |
| گفت ندانی سزاش و خیز و فراز آر | آن که بگفتی چنان که گفتن نتوان | |
| اینک مدحی، چنانکه طاقت من بود | لفظ همه خوب و هم به معنی آسان | |
| جز به سزاوار میر گفت ندانم | ورچه جریرم به شعر و طایی و حسان | |
| مدح امیری که مدح زوست جهان را | زینت هم زوی و فر و نزهت و سامان | |
| سخت شکوهم که عجز من بنماید | ورچه صریعم ابا فصاحت سحبان | |
| برد چنین مدح و عرضه کرد زمانی | ورچه بود چیره بر مدایح شاهان | |
| مدح همه خلق را کرانه پدیدست | مدحت او را کرانه نی و نه پایان | |
| نیست شگفتی که رودکی به چنین جای | خیره شود بیروان و ماند حیران | |
| ورنه مرا بو عمر دلاور کردی | وان گه دستوری گزیدهی عدنان | |
| زهره کجا بودمی به مدح امیری؟ | کز پی او آفرید گیتی یزدان | |
| ورم ضعیفی و بی بدیم نبودی | وان گه نبود از امیر مشرق فرمان | |
| خود بدویدی بسان پیک مرتب | خدمت او را گرفته چامه به دندان | |
| مدح رسولست، عذر من برساند | تا بشناسد درست میر سخندان | |
| عذر رهی خویش و ناتوانی و پیری | کو به تن خویش ازین نیامد مهمان | |
| دولت میرم همیشه باد برافزون | دولت اعدای او همیشه به نقصان | |
| سرش رسیده به ماه بر، به بلندی | و آن معادی بزیر ماهی پنهان | |
| طلعت تابندهتر ز طلعت خورشید | نعمت پایندهتر ز جودی و ثهلان | |
| هان! صائم نوالهی این سفله میزبان | زین بی نمک ابا منه انگشت در دهان | |
| لب تر مکن به آب، که طلقست در قدح | دست از کباب دار، که زهرست توامان | |
| با کام خشک و با جگر تفته درگذر | ایدون که در سراسر این سبز گلستان | |
| کافور همچو گل چکد از دوش شاخسار | زیبق چو آب بر جهد از ناف آبدان | |
| شاهی، که به روز رزم از رادی | زرین نهد او به تیر در پیکان | |
| تا کشتهی او ازان کفن سازد | تا خستهی او ازان کند درمان | |
| یاد کن: زیرت اندرون تن شوی | تو برو خوار خوابنیده، ستان | |
| جعد مویانت جعد کنده همی | ببریده برون تو پستان | |
| پیر فرتوت گشته بودم سخت | دولت او مرا بکرد جوان | |
| یخچه میبارید از ابر سیاه | چون ستاره بر زمین از آسمان | |
| چون بگردد پای او از پای دار | آشکوخیده بماند همچنان | |
| ای مج، کنون تو شعر من از بر کن و بخوان | از من دل و سگالش، از تو تن و روان | |
| کوری کنیم و باده خوریم و بویم شاد | بوسه دهیم بر دو لبان پریوشان | |
| خلخیان خواهی و جماش چشم | گرد سرین خواهی و بارک میان | |
| کشکین نانت نکند آرزوی | نان سمن خواهی گرد و کلان | |
| چه چیزست آن رونده تیرک خرد؟ | چه چیزست آن پلالک تیغ بران؟ | |
| یکی اندر دهان حق زبانست | یکی اندر دهان مرگ دندان | |
| خواهی تا مرگ نیابد ترا | خواهی کز مرگ بیابی امان | |
| زیر زمین خیز و نهفتی بجوی | پس به فلک برشو بی نردبان | |
| ضیغمی نسل پذیرفته ز دیو | آهویی نام نهاده یکران | |
| آفتابی، که ز چابک قدمی | بر سر ذره نماید جولان | |
| لنگ رونده است، گوش نی و سخنیاب | گنگ فصیحست، چشم نی و جهان بین | |
| تیزی شمشیر دارد و روش مار | کالبد عاشقان و گونهی غمگین | |
| ترنج بیدار اندر شده به خواب گران | گل غنوده برانگیخته سر از بالین | |
| هرآن که خاتم مدح تو کرد در انگشت | سر از دریچه زرین برون کند چو نگین | |
| با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین | با هر که نیست عاشق کم گوی و کم نشین | |
| باشد که در وصال تو بینند روی دوست | تو نیز در میانهی ایشان نه ای، ببین | |
| زه! دانا را گویند، که داند گفت | هیچ نادان را داننده نگوید: زه | |
| سخن شیرین از زفت نیارد بر | بز ببج بج بر، هرگز نشود فربه | |
| سماع و بادهی گلگون و لعبتان چوماه | اگر فرشته ببیند دراوفتد در چاه | |
| نظر چگونه بدوزم؟ که بهر دیدن دوست | ز خاک من همه نرگس دمد به جای گیاه | |
| کسی که آگهی از ذوق عشق جانان یافت | ز خویش حیف بود، گر دمی بود آگاه | |
| به چشمت اندر بالار ننگری تو به روز | به شب به چشم کسان اندرون ببینی کاه | |
| من موی خویش را نه ازان می کنم سیاه | تا باز نو جوان شوم و نو کنم گیاه | |
| چون جام ها به وقت مصیبت سیه کنند | من موی از مصیبت پیری کنم سیاه | |
| پشت کوژ و سر تویل و روی بر کردار نیل | ساق چون سوهان و دندان بر مثال استره | |
| بر کنار جوی بینم رستهی بادام و سرو | راست پندارم قطار اشتران آبره | |
| رفیقا، چند گویی: کو نشاطت؟ | بنگریزد کس از گرم آفروشه | |
| مرا امروز توبه سود دارد | چنان چون دردمندان را شنوشه | |
| زمانی برق پر خنده، زمانی رعد پر ناله | چنان چون مادر از سوک عروس سیزده ساله | |
| و گشته زین پرند سبز شاخ بید بنساله | چنان چون اشک مهجوران نشسته ژاله بر لاله | |
| مشوشست دلم از کرشمهی سلمی | چنان که خاطر مجنون ز طرهی لیلی | |
| چو گل شکر دهیم در دل شود تسکین | چو ترش روی شوی وارهانی از صفری | |
| به غنچهی تو شکر خنده نشانهی باده | به سنبل تو در گوش مهرهی افعی | |
| ببرده نرگس تو آب جادوی بابل | گشاده غنچهی تو باب معجز موسی | |
| سپید برف برآمد به کوهسار سیاه | و چون درون شد آن سرو بوستان آرای | |
| و آن کجا بگوارید ناگوار شدست | وان کجا نگزایست گشت زود گزای | |
| آن چیست بر آن طبق همی تابد؟ | چون ملحم زیر شعر عنابی | |
| ساقش به مثل چو ساعد حورا | پایش به مثل چو پای مرغابی | |
| ای دل، سزایش بری | باز بر چنگل عقابی | |
| بی تو مرا زنده نبیند | من ذره ام، تو آفتابی | |
| بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی | و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی | |
| بیا کی گویی: اندر جام مانند گلابستی | به خوشی گویی: اندر دیدهی بیخواب خوابستی | |
| سحابستی قدح گویی و می قطرهی سحابستی | طرب، گویی، که اندر دل دعای مستجابستی | |
| اگر می نیستی، یکسر همه دل ها خرابستی | اگر در کالبد جان را ندیدستی، شرابستی | |
| اگر این می به ابر اندر، به چنگال عقابستی | ازان تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی | |
| جعد همچون نورد آب بباد | گوییا آن چنان شکستستی | |
| میانکش نازکک چو شانهی مو | گویی از یک دگر گسستستی | |
| این جهان را نگر به چشم خرد | ... این مصرع ساقط شده ... | |
| همچو دریاست وز نکوکاری | کشتیی ساز، تا بدان گذری | |
| مار را، هر چند بهتر پروری | چون یکی خشم آورد کیفر بری | |
| سفله طبع مار دارد، بی خلاف | جهد کن تا روی سفله ننگری | |
| ای آن که غمگنی و سزاواری | وندر نهان سرشک همی باری | |
| از بهر آن کجا ببرم نامش | ترسم ز سخت انده و دشواری | |
| رفت آن که رفت و آمد آنک آمد | بود آن که بود، خیره چه غمداری؟ | |
| هموار کرد خواهی گیتی را؟ | گیتیست، کی پذیرد همواری | |
| مستی مکن، که ننگرد او مستی | زاری مکن، که نشنود او زاری | |
| شو، تا قیامت آید، زاری کن | کی رفته را به زاری بازآری؟ | |
| آزار بیش زین گردون بینی | گر تو بهر بهانه بیازاری | |
| گویی: گماشتست بلایی او | بر هر که تو دل برو بگماری | |
| ابری پدید نی و کسوفی نی | بگرفت ماه و گشت جهان تاری | |
| فرمان کنی و یا نکنی، ترسم | بر خویشتن ظفر ندهی، باری | |
| تا بشکنی سپاه غمان بر دل | آن به که می بیاری و بگساری | |
| اندر بلای سخت پدید آرند | فضل و بزرگ مردی و سالاری | |
| گل بهاری، بت تتاری | نبیذ داری، چرا نیاری؟ | |
| نبیذ روشن، چو ابر بهمن | به نزد گلشن چرا نباری؟ | |
| ای ویذ غافل از شمار، چه پنداری؟ | کت خالق آفرید به هر کاری | |
| عمری که مر تراست سرمایه | ویذست و کارهات به دین داری | |
| تا خوی ابر گل رخ تو کرده شبنمی | شبنم شدست سوخته چون اشک ماتمی | |
| ... این مصرع ساقط شده ... | کندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی | |
| کی مار ترسگین شود و گربه مهربان؟ | گر موش ماژ و موژ کند گاه در همی | |
| صدر جهان، جهان همه تاریک شب شدست | از بهر ما سپیدهی صادق همی دمی | |
| بوی جوی مولیان آید همی | یاد یار مهربان آید همی | |
| ریگ آمو و درشتی راه او | زیر پایم پرنیان آید همی | |
| آب جیحون از نشاط روی دوست | خنگ ما را تا میان آید همی | |
| ای بخارا، شاد باش و دیر زی | میر زی تو شادمان آید همی | |
| میر ما هست و بخارا آسمان | ماه سوی آسمان آید همی | |
| میر سروست و بخارا بوستان | سرو سوی بوستان آید همی | |
| آفرین و مدح سود آید همی | گر به گنج اندر زیان آید همی | |
| مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب | چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟ | |
| برای پرورش جسم جان چه رنجه کنم؟ | که: حیف باشد روح القدس به سگبانی | |
| به حسن صوت چو بلبل مقید نظمم | به جرم حسن چو یوسف اسیر زندانی | |
| بسی نشستم من با اکابر و اعیان | بیزمودمشان آشکار و پنهانی | |
| نخواستم ز تمنی مگر که دستوری | نیافتم ز عطاها مگر پشیمانی | |
| کسی را چو من دوستگان می چه باید؟ | که دل شاد دارد بهر دوستگانی | |
| نه جز عیب چیزیست کان تو نداری | نه جز غیب چیزیست کان تو ندانی | |
| آن که نماند به هیچ خلق خدایست | تو نه خدایی، به هیچ خلق نمانی | |
| روز شدن را نشان دهنده به خورشید | باز مرو را به تو دهند نشانی | |
| هر چه بر الفاظ خلق مدحت رفتست | یا برود، تا به روز حشر تو آنی | |
| آی دریغا! که خردمند را | باشد فرزند و خردمندنی | |
| ورچه ادب دارد و دانش پدر | حاصل میراث به فرزندنی | |
| بی قیمتست شکر از آن دو لبان اوی | کاسد شد از دو زلفش بازار شاهبوی | |
| این ایغده سری به چه کار آید ای فتی | در باب دانش این سخن بیهده مگوی | |
| تا صبر را نباشد شیرینی شکر | تا بید را نباشد بویی چو دار بوی | |
| ای بر همه میران جهان یافته شاهی | می خور، که بد اندیش چنان شد که تو خواهی | |
| می خواه، که بدخواه به کام دل تو گشت | وز بخت بد اندیش تو آورد تباهی | |
| شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای | عید آمد و آمد می و معشوق و ملاهی | |
| چون ماه همی جست شب عید همه خلق | من روی تو جستم، که مرا شاهی و ماهی | |
| مه گاه بر افزون بود و گاه به کاهش | دایم تو برافزون بوی و هیچ نکاهی | |
| میری به تو محکم شد و شاهی به تو خرم | بر خیره ندادند ترا میری و شاهی | |
| خورشید روان باشی، چون از بر رخشی | دریای روان باشی، چون از بر گاهی | |
| آن ها که همه میل سوی ملک تو کردند | اینک بنهادند سر از تافته راهی | |
| دام طمع از ماهی در آب فگندند | نه مرد به جای آمد و نه دام و نه ماهی | |
| مهتر نشود، گر چه قوی گردد کهتر | گاهی نشود، گر چه هنر دارد، چاهی | |
| دل تنگ مدار، ای ملک، از کار خدایی | آرام و طرب رامده از طبع جدایی | |
| صد بار فتادست چنین هر ملکی را | آخر برسیدند به هر کام روایی | |
| آن کس که ترا دید و ترا بیند در جنگ | داند که: تو با شیر به شمشیر درآیی | |
| این کار سمایی بد، نه قوت انسان | کس را نبود قوت به کار سمایی | |
| آنان که گرفتار شدند از سپه تو | از بند به شمشیر تو یابند رهایی | |
| چمن عقل را خزانی اگر | گلشن عشق را بهار تویی | |
| عشق را گر پیمبری، لیکن | حسن را آفریدگار تویی |