خواجوی کرمانی (غزلیات)/روزی به سر کوی خرابات رسیدم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (روزی به سر کوی خرابات رسیدم) از خواجوی کرمانی |
' |
| روزی به سر کوی خرابات رسیدم | در کوی خرابان یکی مغبچه دیدم | |
| از چشم بشد ظلمت و سرچشمهی خضرم | چون در خط سبز و لب لعلش نگریدم | |
| نقش دو جهان محو شد از لوح ضمیرم | چون نقش رخش بر ورق دیده کشیدم | |
| در لعل لبش یافتم آن نکته که عمری | در عالم جان معنی آن میطلبیدم | |
| تا شیشهی خودبینی و هستی نشکستم | یک جرعه به کام از می لعلش نچشیدم | |
| ساکن نشدم در حرم کعبهی وحدت | تا بادیهی عالم کثرت نبریدم | |
| با من سخن از درس و کتب خانه مگوئید | اکنون که وطن بر در میخانه گزیدم | |
| ایمان چه دهم عرض چو در کفر فتادم | قرآن چه کنم حفظ چو مصحف بدریدم | |
| تسبیح بیفکندم و ناقوس گرفتم | سجاده گرو کردم وز نار خریدم | |
| بردار شدم تا بدهم داد انا الحق | معنی انا الحق ز سردار شنیدم | |
| خواجو بدر دیر شو و کعبه طلب کن | زیرا که من از کفر به اسلام رسیدم |