خواجوی کرمانی (غزلیات)/سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن) از خواجوی کرمانی |
' |
| سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن | مهر را گرچه محالست بگل بنهفتن | |
| مشکل آنست که احوال گدا با سلطان | نتوان گفتن و با غیر نیاید گفتن | |
| ای خوشا وقت گل و لاله بهنگام صبوح | در کشیدن مل گلگون و چو گل بشکفتن | |
| شرط فراشی در دیر مغان دانی چیست | ره رندان خرابات بمژگان رفتن | |
| هیچکس نیست که با چشم تو نتواند گفت | که چنین مست بمحراب نشاید خفتن | |
| کیست کز هندوی زلف تو نجوید دل من | دزد را گر چه ز دانش نبود آشفتن | |
| کار خواجو بهوای لب در پاشش نیست | جز بالماس زبان گوهر معنی سفتن |