خواجوی کرمانی (غزلیات)/گرفتمت که بگیرم عنان مرکب تازی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (گرفتمت که بگیرم عنان مرکب تازی) از خواجوی کرمانی |
' |
| گرفتمت که بگیرم عنان مرکب تازی | کجا روم که فرس بر من شکسته نتازی | |
| تو شاهبازی و دانم که تیهوان نتوانند | که در نشیمن عنقا کنند دعوی بازی | |
| شبان تیره بسی بردهام بخر و روزی | شبی چو زلف سیاهت ندیدهام بدرازی | |
| ضرورتست که پیشت چو شمع سوزم و سازم | گرم چو شمع بسوزی ورم چو عود بسازی | |
| مرا بضرب تو چون چنگ سرخوشست ولیکن | تو دانی ار بزنی حاکمی و گر بنوازی | |
| بدوستی که چو دل قلب و نادرست نیایم | گرم در آتش سوزنده همچو زر بگدازی | |
| بخون بشوی مرا چون قتیل تیغ تو گشتم | که در شریعت عشقت شهید باشم و غازی | |
| چو روشنست که نور بقا ثبات ندارد | به ناز خویش و نیاز من شکسته چه نازی | |
| فدای جان تو خواجو اگر قتیل تو گردد | ولی بقتل وی آن به که دست خویش نیازی |