خواجوی کرمانی (غزلیات)/مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنی) از خواجوی کرمانی |
' |
| مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنی | کین مردم دینشناسی و مسلمانی کنی | |
| با پریرویان بخلوت روی در روی آوری | خویش را دیوانه سازی و پری خوانی کنی | |
| همچو اختر مهره بازی ورد تست اما چو قطب | بر سر سجاده هر شب سبحه گردانی کنی | |
| حکمت یونان ندانی کز کجا آمد پدید | وز سفاهت عیب افلاطون یونانی کنی | |
| سر بشوخی برفرازی و دم از شیخی زنی | خویش را از عاقلان دانی و نادانی کنی | |
| چون بعون حق نمیباشد وثوقت لاجرم | از ره حق روی برتابی و عوانی کنی | |
| راه مستوران زنی و منکر مستان شوی | خرمن مردم دهی بر باد و دهقانی کنی | |
| کار جمعی از سیه کاری چو زلف دلبران | هر نفس برهم زنی وانگه پریشانی | |
| ظاهرا چون طیبتی در طینت موجود نیست | زان سبب هر جا که باشی خبث پنهانی کنی | |
| دادهئی گوئی بباد انگشتری وز بهر آن | نسبت خاتم بدیوان سلیمانی کنی | |
| نیستی را مشتری شو تا ز کیوان بگذری | ملک درویشی مسخر کن که سلطانی کنی | |
| چون بدستان اهل کرمانرا بدست آوردهئی | از چه معنی در پی خواجوی کرمانی کنی |