خواجوی کرمانی (غزلیات)/هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیست) از خواجوی کرمانی |
' |
| هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیست | گر چه بر منظرش ادارک نظر قادر نیست | |
| ایکه از ذکر بمذکور نمیپردازی | حاصل از ذکر زبان چیست چو دل ذاکر نیست | |
| نسبت ما مکن ای زاهد نادان به فجور | زانکه سرمست می عشق بتان فاجر نیست | |
| گر چه خلقی شدهاند از غم لیلی مجنون | هیچکس برصفت قیس بنی عامر نیست | |
| هر دل خسته که او صدرنشین غم تست | غمش از وارد و اندیشهاش از صادر نیست | |
| زآتش عشق تو آن سوز که در باطن ماست | ظاهر آنست که بر اهل خرد ظاهر نیست | |
| گر ز سودای تو ای نادرهی دور زمان | خبر از دور زمانم نبود نادر نیست | |
| چون توانم که بپایان برم این دفتر ازآنک | قصهی عشق من و حسن ترا آخر نیست | |
| من بغیرتو اگر کافرم انکار مکن | کانکه دین در سر آن کار کند کافر نیست | |
| به صبوری نتوان جستن ازین درد خلاص | زانکه نافع نبود صبر چو دل صابر نیست | |
| ای عزیزان اگر آن یوسف کنعانی ماست | هر که او را به دو عالم بخرد خاسر نیست | |
| قاصرست از خرد آنکس متصور باشد | که ز اوصاف تو ادراک خرد قاصر نیست | |
| گر چه خواجو ز تو یک لحظه نگردد غائب | آندمم با تو حضورست که او حاضر نیست | |
| نه من دلشده دارم سر پیوندت و بس | کیست آنکش سر پیوند تو در خاطر نیست |