خواجوی کرمانی (غزلیات)/زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست) از خواجوی کرمانی |
' |
| زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست | عقل بر دانهی خال سیهت مفتونست | |
| تا خیال لب و دندان تو در چشم منست | مردم چشم من از لعل و گهر قارونست | |
| پیش للی سرشکم ز حیا آب شود | در ناسفته که در جوف صدف مکنونست | |
| عاقل آنست که منکر نشود مجنون را | کانکه نظارهی لیلی نکند مجنونست | |
| خون شد از رشک خطت نافهی آهوی ختا | گر چه در اصل طبیعت چو ببینی خونست | |
| عقل را کنه جمالت متصور نشود | زانکه حسن تو ز ادراک خرد بیرونست | |
| می پرستان اگر از جام صبوحی مستند | مستی ما همه زان چشم خوش میگونست | |
| تا جدا ماندهام از روی تو هرگز گفتی | کان جگر خستهی دل سوخته حالش چونست | |
| رحمتی کن که ز شور شکرت خواجو را | سینه آتشکده و دیده ز غم جیحونست |