خواجوی کرمانی (غزلیات)/دوش پیری ز خرابات برون آمد مست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (دوش پیری ز خرابات برون آمد مست) از خواجوی کرمانی |
' |
| دوش پیری ز خرابات برون آمد مست | دست در دست جوانان و صراحی در دست | |
| گفت عیبم مکن ای خواجه که ترسا به چهئی | توبهی من چو سر زلف چلیپا بشکست | |
| هرکه کرد از در میخانه گشادی حاصل | چون تواند دل سودا زده در تقوی بست | |
| من اگر توبه شکستم مکن انکارم از آنک | خود پرستی نکند هر که بود باده پرست | |
| گر بپیری هدف ناوک خلقی گشتم | چه توان کرد که تیر خردم رفت از شست | |
| مستم آندم که بمیرم بسر خاک برید | تا سر از خاک بر آرم به قیامت سرمست | |
| کس ازین قید بتدبیر نرفتست برون | زانکه از چنبر تقدیر نمیشاید جست | |
| مست و مدهوش برندش ز لحد بر عرصات | هر که شد همقدح باده گساران الست | |
| جان فشانان که چو شمع از سر سر برخیزند | یکنفس بی می نوشین نتوانند نشست | |
| همچو ابروی بتان صید کند خاطر خلق | آنکه نشکیبدش ازصحبت مستان پیوست | |
| گر شود بزمگهت عالم بالا خواجو | تو مپندار که بالاتر ازین کاری هست |