خواجوی کرمانی (غزلیات)/ابروی تو طاقست که پیوسته هلالست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (ابروی تو طاقست که پیوسته هلالست) از خواجوی کرمانی |
' |
| ابروی تو طاقست که پیوسته هلالست | ز آنرو که هلال ار نشود بدر محالست | |
| بر روی تو خال حبشی هر که ببیند | گوید که مگر خازن فردوس بلالست | |
| پیوسته هلالست ترا حاجب خورشید | وین طرفه که چشم سیهت ابن هلالست | |
| آن دل که سفر کرده بچین سر زلفت | یا رب که در آن شام غریبان به چه حالست | |
| هندو به چهی خال سیاه تو به صد وجه | هندوچهی بستان جمالست نه خالست | |
| گفتم که خیال تو کند مرهم ریشم | لیکن چو نظر میکنم این نیز خیالست | |
| مستسقی سرچشمهی نوش تو برآتش | میسوزد و چشمش همه در آب زلالست | |
| گردن مکش ای شمع گرت در قدم افتد | پروانهی دلسوخته چون سوخته بالست | |
| امروز که مرغان چمن در طیرانند | مرغ دل من بی پر و بالست و بالست | |
| نون شد قد همچون الفم بیتو ولیکن | برحال پریشانی من زلف تودالست | |
| از دیدهی خواجو نرود گلشن رویت | زانرو که جمالت گل بستان کمالست |