دیوان شمس/خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم) از مولوی |
' |
| خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم | سر مست گفته باشد من از این خبر ندارم | |
| شب و روز می بکوشم که برهنه را بپوشم | نه چنان دکان فروشم که دکان نو برآرم | |
| علمی به دست مستی دو هزار مست با وی | به میان شهر گردان که خمار شهریارم | |
| به چه میخ بندم آن را که فقاع از او گشاید | چه شکار گیرم آن جا که شکار آن شکارم | |
| دهلی بدین عظیمی به گلیم درنگنجد | فر و نور مه بگوید که من اندر این غبارم | |
| به سر مناره اشتر رود و فغان برآرد | که نهان شدم من این جا مکنید آشکارم | |
| شتر است مرد عاشق سر آن مناره عشق است | که منارههاست فانی و ابدی است این منارم | |
| تو پیازهای گل را به تک زمین نهان کن | به بهار سر برآرد که من آن قمرعذارم | |
| سر خنب چون گشادی برسان وظیفهها را | به میان دور ما آ که غلام این دوارم | |
| پی جیب توست این جا همه جیبها دریده | پی سیب توست ای جان که چو برگ بیقرارم | |
| همه را به لطف جان کن همه را ز سر جوان کن | به شراب اختیاری که رباید اختیارم | |
| همه پردهها بدران دل بسته را بپران | هله ای تو اصل اصلم به تو است هم مطارم | |
| به خدا که روز نیکو ز بگه بدید باشد | که درآید آفتابش به وصال در کنارم | |
| تو خموش تا قرنفل بکند حکایت گل | بر شاهدان گلشن چو رسید نوبهارم |