دیوان شمس/عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم) از مولوی |
' |
| عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم | بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم | |
| چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند | چون مرا گویی که دربند جدایی نیستم | |
| من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقان | من ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم | |
| من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس | زانک من جان غریبم این سرایی نیستم | |
| ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنم | خود بگو من کدخدایم من خدایی نیستم | |
| من نگویم چون کنم دریا مرا تا چون برد | غرقهام در بحر و دربند سقایی نیستم | |
| در غم آنم که او خود را نماید بیحجاب | هیچ اندربند خویش و خودنمایی نیستم |