اوحدی مراغهای (غزلیات)/عالمی را به فراق رخ خود میسوزی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (عالمی را به فراق رخ خود میسوزی) از اوحدی مراغهای |
' |
| عالمی را به فراق رخ خود میسوزی | تا خود از جمله کرا وصل تو باشد روزی؟ | |
| دل سخت تو بجز کینه نورزد با ما | چون به دل کینه کشی، پس به چه مهر اندوزی؟ | |
| خار این کوه و بیابان همه سوزن باید | تا تو این پرده که بر ما بدریدی دوزی | |
| نسبت گل بتو میکردم و عقلم میگفت: | پیش خورشید نشاید که چراغ افروزی | |
| وقت آن بود که دل بر خورد از لعل لبت | چرخ پیروزه نمیخواست مرا پیروزی | |
| شب هجران ترا صبح پدیدار نبود | گر خیال رخ خوب تو نکردی روزی | |
| اوحدی، بر رخ این تازه جوانان بیزر | عشق رسوا بود، آنگاه به پیر آموزی؟ |