اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای مرغزار جانها لعل تو آب داده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (ای مرغزار جانها لعل تو آب داده) از اوحدی مراغهای |
' |
| ای مرغزار جانها لعل تو آب داده | وی تب کشیده دل را زلف تو تاب داده | |
| رویت به یک لطیفه مه را سپر شکسته | چشمت به نیم غمزه دل را جواب داده | |
| دل را لب تو از می تاراج روح کرده | جان را رخ تو از خوی بوی گلاب داده | |
| پیش رخ و جبینت باج و خراج هر دم | هم مشتری کشیده، هم آفتاب داده | |
| بیدار با تو خواهم یکشب که باده نوشم | وان مردم دگر را سر سوی خواب داده | |
| چشم من از خیالت هر سوزنی که بسته | توفان گریه آن را یکسر بب داده | |
| فردا مگر عقوبت کم باشد اوحدی را | امروز عشقت او را چندین عذاب داده |