اوحدی مراغهای (غزلیات)/چو دل نمیدهد از کوی دوست برگشتن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (چو دل نمیدهد از کوی دوست برگشتن) از اوحدی مراغهای |
' |
| چو دل نمیدهد از کوی دوست برگشتن | ضرورتست در آن آستان به سر گشتن | |
| من از برای چنان آفتاب رخساری | چو سایه عار ندارم ز دربدر گشتن | |
| چون در میان نتوان کرد دست با شیرین | ضرورتست چو فرهاد در کمر گشتن | |
| اگر چه شد سخن عشق من به گیتی فاش | بدین سخن نتوانم ز دوست بر گشتن | |
| گرم به تیغ زند چارهای نمیدانم | بجز سپاس پذیرفتن و سپر گشتن | |
| ازو به تیر قضا روی برنگردانم | ز دوست حیف بود خود بدین قدر گشتن | |
| به دوست گوی که: رحمت کن، ای نسیم صبا | که نیست ممکن ازین دل شکستهتر گشتن | |
| حدیث من همه عالم برفت و خلق شنید | وزین حدیث نخواهد ترا خبر گشتن | |
| ندانمت که چه افیون فگندهای درمی | که باز عادت ما حیرتست و سر گشتن | |
| به جست و جوی تو آشفته میکنندم نام | ز بس به بازار و کوچه در گشتن | |
| چو اوحدی سخن از آب دیده خواهد گفت | گزیر نیست حدیث مرا ز تر گشتن |