اوحدی مراغهای (غزلیات)/آمدهام که صف این صفهی بار بشکنم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (آمدهام که صف این صفهی بار بشکنم) از اوحدی مراغهای |
' |
| آمدهام که صف این صفهی بار بشکنم | صدرنشین صفه را رونق کار بشکنم | |
| روی به سنت آورم، میوهی جنت آورم | صورت حور بشکنم، سورهی نار بشکنم | |
| غول دلیل راه شد، دیو سر سپاه شد | دیو و طلسم هر دو را از بن و بار بشکنم | |
| شهر خطیب کشته منبر و خطبه نو کنم | دیر بلند گشته را برج و حصار بشکنم | |
| راهب دیر اگر مرا ره به کلیسا دهد | خنب و قدح تهی کنم، دیک و تغار بشکنم | |
| روز مصاف یک تنه، این همه قلب و میمنه | گاه پیاده رد کنم، گاه سوار بشکنم | |
| من ز کنار در کمین، تا چو مخالفی به کین | سر ز میان برآورد، من به کنار بشکنم | |
| با لب لعل یار خود، عیش کنم به غار خود | دشمن کور گشته را، بر در غار بشکنم | |
| گر به دیار خویشتن یار طلب کند مرا | رخت سفر برون برم، عهد دیار بشکنم | |
| آنکه غبار او منم، گرد بر آرد از تنم | از دل نازنین او گرنه غبار بشکنم | |
| گر چه فزودم آن پسر، اینهمه رنج و دردسر | از می وصلش این قدر، بس که خمار بشکنم | |
| سختی روز هجر را سهل کنم بر اوحدی | گر شب وصل بوسهای از لب یار بشکنم |