عطار (عذر آوردن مرغان)/صوفیی چون جامه شستی گاه گاه
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (عذر آوردن مرغان) (صوفیی چون جامه شستی گاه گاه) از عطار |
' |
| صوفیی چون جامه شستی گاه گاه | میغ کردی جملهی عالم سیاه | |
| جامه چون پر شوخ شد یک بارگی | گرچه بود از میغ صد غم خوارگی | |
| از پی اشنان سوی بقال شد | میغ پیدا آمد و آن حال شد | |
| مرد گفت ای میغ چون گشتی پدید | رو که مویزم همی باید خرید | |
| من ازو مویز پنهان میخرم | تو چه میآیی، نه اشنان میخرم | |
| از تو چند اشنان فرو ریزم به خاک | دست از صابون بشستم از تو پاک | |
| دیگری گفتش بگو ای نامور | تا به چه دلشاد باشم در سفر | |
| گر بگویی، کم شود آشفتنم | اندکی رشدی بود در رفتنم | |
| رشد باید مرد را در راه دور | تا نگردد از ره و رفتن نفور | |
| چون ندارم من قبول و رشد غیب | خلق را رد میکنم از خو به عیب | |
| گفت تا هستی بدو دلشاد باش | وز همه گویندهی آزاد باش | |
| چون بدو جانت تواند بود شاد | جان پر غم را بدوکن زود شاد | |
| در دو عالم شادی مردان بدوست | زندگی گنبد گردان بدوست | |
| پس تو هم از شادی او زنده باش | چون فلک در شوق او گردنده باش | |
| چیست زو بهتر، بگو ای هیچ کس | تا بدان تو شاد باشی یک نفس |