عطار (عذر آوردن مرغان)/پاک دینی گفت مشتی حیلهجوی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (عذر آوردن مرغان) (پاک دینی گفت مشتی حیلهجوی) از عطار |
' |
| پاک دینی گفت مشتی حیلهجوی | مرد را در نزع گردانند روی | |
| پیش از این این بیخبر را بر دوام | روی گردانیده بایستی مدام | |
| برگ ریزان شاخ بنشانی چه سود | روی چون اکنون بگردانی چه سود | |
| هرک را آن لحظه گردانند روی | او جنب میرد تو زو پاکی مجوی | |
| دیگری گفتش که من زر دوستم | عشق زر چون مغز شد در پوستم | |
| تا مرا چون گل زری نبود به دست | همچو گل خندان بنتوانم نشست | |
| عشق دنیا و زر دنیا مرا | کرد پر دعوی و بیمعنی مرا | |
| گفت ای از صورتی حیران شده | از دلت صبح صفت پنهان شده | |
| روز و شب تو روز کوری مانده | بستهای صورت چو موری مانده | |
| مرد معنی باش در صورت مپیچ | چیست معنی اصل صورت چیست ، هیچ | |
| زر به صورت رنگ گردانیده سنگ | تو چو طفلان مبتلا گشته به رنگ | |
| زر که مشغولت کند از کردگار | بت بود ، در خاکش افکن زینهار | |
| زر اگر جایی به غایت در خورست | هم برای قفل فرج استر است | |
| نه کسی را از زر تو یاریی | نه ترا هم نیز برخورداریی | |
| گر تو یک جو زر دهی درویش را | گاه او را خون خوری گه خویش را | |
| تو به پشتی زری با خلق دوست | داغ پهلوی تو بر پشتی اوست | |
| ماه نو مزد دکان میبایدت | چه دکان آن مزد جان میبایدت | |
| جان شیرینت شد و عمر عزیز | تا درآمد از دکانت یک پشیز | |
| این همه چیزی به هیچی داده تو | پس چنین دل بر همه بنهاده تو | |
| لیک صبرم هست تا در زیر دار | نردبانت از زیر بکشد روزگار | |
| در جهان چندانک آویزت بود | هر یکی صد آتش تیزت بود | |
| غرق دنیا هم بباید دینت نیز | دین بنیزی دست ندهد ای عزیز | |
| تو فراغت جویی اندر مشغله | چون نیابی، در تو افتد ولوله | |
| نفقهای چیزی که داری چار سو | لن تنالوا البر حتی تنفقوا | |
| هرچ هست آن ترک میباید گرفت | گر بود جان، ترک میباید گرفت | |
| چون ترا در دست جان نتوان گذاشت | مال و ملک و این و آن نتوان گذاشت | |
| گر پلاسی خوابگاهت آمدست | آن پلاست بند راهت آمدست | |
| آن پلاست خوش بسوز ای حقشناس | تا کی از تزویر با حق هم پلاس | |
| گر نسوزی آن پلاس اینجا ز بیم | کی رهی فردا ز پهنای گلیم | |
| هرک صید وای خود شد وای او | گم شود از وای سر تا پای او | |
| وا دو حرف آمد، الف واو ای غلام | هر دو را در خاک و خون بینی مدام | |
| واو را بین در میان خون قرار | پس الف را بین میان خاک خوار |