حافظ (غزلیات)/در سرای مغان رفته بود و آب زده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (در سرای مغان رفته بود و آب زده) از حافظ |
' |
| در سرای مغان رفته بود و آب زده | نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده | |
| سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر | ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده | |
| شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده | عذار مغبچگان راه آفتاب زده | |
| عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز | شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده | |
| گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت | ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده | |
| ز شور و عربده شاهدان شیرین کار | شکر شکسته سمن ریخته رباب زده | |
| سلام کردم و با من به روی خندان گفت | که ای خمارکش مفلس شراب زده | |
| که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای | ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده | |
| وصال دولت بیدار ترسمت ندهند | که خفتهای تو در آغوش بخت خواب زده | |
| بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم | هزار صف ز دعاهای مستجاب زده | |
| فلک جنیبه کش شاه نصره الدین است | بیا ببین ملکش دست در رکاب زده | |
| خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف | ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده |