حافظ (غزلیات)/دلم رمیده شد و غافلم من درویش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (دلم رمیده شد و غافلم من درویش) از حافظ |
' |
| دلم رمیده شد و غافلم من درویش | که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش | |
| چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم | که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش | |
| خیال حوصله بحر میپزد هیهات | چههاست در سر این قطره محال اندیش | |
| بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را | که موج میزندش آب نوش بر سر نیش | |
| ز آستین طبیبان هزار خون بچکد | گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش | |
| به کوی میکده گریان و سرفکنده روم | چرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش | |
| نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر | نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش | |
| بدان کمی نرسد دست هر گدا حافظ | خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش |