حافظ (غزلیات)/مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش) از حافظ |
' |
| مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش | لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش | |
| دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی | بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش | |
| من همان به که از او نیک نگه دارم دل | که بد و نیک ندیدهست و ندارد نگهش | |
| بوی شیر از لب همچون شکرش میآید | گر چه خون میچکد از شیوه چشم سیهش | |
| چارده ساله بتی چابک شیرین دارم | که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش | |
| از پی آن گل نورسته دل ما یا رب | خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش | |
| یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند | ببرد زود به جانداری خود پادشهش | |
| جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در | صدف سینه حافظ بود آرامگهش |