ملک الشعرا بهار (قصاید)/گر به کوه اندر پلنگی بودمی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | ملک الشعرا بهار (قصاید) (گر به کوه اندر پلنگی بودمی) از ملک الشعرا بهار |
' |
| گر به کوه اندر پلنگی بودمی | سخت فک و تیز چنگی بودمی | |
| گه پی صید گوزنی رفتمی | گاه در دنبال رنگی بودمی | |
| گاه در سوراخ غاری خفتمی | گاه بر بالای سنگی بودمی | |
| صیدم از کهسار و آبم ز آبشار | فارغ از هر صلح و جنگ بودمی | |
| گه خروشان بر کران مرغزار | گه شتابان زی النگی بودمی | |
| یا به ابر اندر عقابی گشتمی | یا به بحر اندر نهنگی بودمی | |
| بودمی شهدی برای خویشتن | بهر بدخواهان شرنگی بودمی | |
| ایمن از هر کید و زرقی خفتمی | غافل از هر نام و ننگی بودمی | |
| نه مرید شیخ و شابی گشتمی | نه اسیر خمر و بنگی بودمی | |
| ور اسیر دام و مکری گشتمی | یا خود آماج خدنگی بودمی | |
| غرقه در خون خفتمی یا در قفس | مانده زیر پالهنگی بودمی | |
| مر مرا خوشتر که در این دیولاخ | خواجهی با ریو و رنگی بودمی |