دیوان شمس/رحم کن ار زخم شوم سر به سر
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (رحم کن ار زخم شوم سر به سر) از مولوی |
' |
| رحم کن ار زخم شوم سر به سر | مرهم صبرم ده و رنجم ببر | |
| ور همه در زهر دهی غوطهام | زهر مرا غوطه ده اندر شکر | |
| بحر اگر تلخ بود همچو زهر | هست صدف عصمت جان گهر | |
| ابر ترش رو که غم انگیز شد | مژده تو دادیش ز رزق و مطر | |
| مادر اگر چه که همه رحمتست | رحمت حق بین تو ز قهر پدر | |
| سرمه نو باید در چشم دل | ور نه چه داند ره سرمه بصر | |
| بود به بصره به یکی کو خراب | خانه درویش به عهد عمر | |
| مفلس و مسکین بد و صاحب عیال | جمله آن خانه یک از یک بتر | |
| هر یک مشهور بخواهندگی | خلق ز بس کدیه شان بر حذر | |
| بود لحاف شبشان ماهتاب | روز طواف همشان در به در | |
| گر بکنم قصه ز ادبیرشان | درد دل افزاید با درد سر | |
| شاه کریمی برسید از شکار | شد سوی آن خانه ز گرد سفر | |
| در بزد از تشنگی و آب خواست | آمد از آن خانه یتیمی به در | |
| گفت که هست آب ولی کوزه نیست | آب یتیمان بود از چشم تر | |
| شاه در این بود که لشکر رسید | همچو ستاره همه گرد قمر | |
| گفت برای دل من هر یکی | در حق این قوم ببخشید زر | |
| گنج شد آن خانه ز اقبال شاه | روشن و آراسته زیر و زبر | |
| ولوله و آوازه به شهر اوفتاد | شهر به نظاره پی یک دگر | |
| گفت یکی کأخر ای مفلسان | کشت به یک روز نیاید به بر | |
| حال شما دی همگان دیدهاند | کن فیکون کس نشود بخت ور | |
| ور بشود بخت ور آخر چنین | کی شود او همچو فلک مشتهر | |
| گفت کریمی سوی بر ما گذشت | کرد در این خانه به رحمت نظر | |
| قصه درازست و اشارت بس است | دیده فزون دار و سخن مختصر |