دیوان شمس/چنان مستم چنان مستم من امروز
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (چنان مستم چنان مستم من امروز) از مولوی |
' |
| چنان مستم چنان مستم من امروز | که از چنبر برون جستم من امروز | |
| چنان چیزی که در خاطر نیابد | چنانستم چنانستم من امروز | |
| به جان با آسمان عشق رفتم | به صورت گر در این پستم من امروز | |
| گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل | برون رو کز تو وارستم من امروز | |
| بشوی ای عقل دست خویش از من | که در مجنون بپیوستم من امروز | |
| به دستم داد آن یوسف ترنجی | که هر دو دست خود خستم من امروز | |
| چنانم کرد آن ابریق پرمی | که چندین خنب بشکستم من امروز | |
| نمیدانم کجایم لیک فرخ | مقامی کاندر و هستم من امروز | |
| بیامد بر درم اقبال نازان | ز مستی در بر او بستم من امروز | |
| چو واگشت او پی او میدویدم | دمی از پای ننشستم من امروز | |
| چو نحن اقربم معلوم آمد | دگر خود را بنپرستم من امروز | |
| مبند آن زلف شمس الدین تبریز | که چون ماهی در این شستم من امروز |