دیوان شمس/درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (درخت و برگ برآید ز خاک این گوید) از مولوی |
' |
| درخت و برگ برآید ز خاک این گوید | که خواجه هر چه بکاری تو را همان روید | |
| تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکار | که چیست قیمت مردم هر آنچ میجوید | |
| بشو دو دست ز خویش و بیا بخوان بنشین | که آب بهر وی آمد که دست و رو شوید | |
| زهی سلیم که معشوق او به خانه اوست | به سوی خانه نیاید گزاف میپوید | |
| به سوی مریم آید دوانه گر عیسیست | وگر خر است بهل تا کمیز خر بوید | |
| کسی که همره ساقیست چون بود هشیار | چرا نباشد لمتر چرا نیفزوید | |
| کسی که کان عسل شد ترش چرا باشد | کسی که مرده ندارد بگو چرا موید | |
| تو را بگویم پنهان که گل چرا خندد | که گلرخیش به کف گیرد و بینبوید | |
| بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانند | نسیج را که خدا بافت آن نفرسوید |