دیوان شمس/قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (قومی که بر براق بصیرت سفر کنند) از مولوی |
' |
| قومی که بر براق بصیرت سفر کنند | بی ابر و بیغبار در آن مه نظر کنند | |
| در دانههای شهوتی آتش زنند زود | وز دامگاه صعب به یک تک عبر کنند | |
| از خارخار این گر طبع آن طرف روند | بزم و سرای گلشن جای دگر کنند | |
| بر پای لولیان طبیعت نهند بند | شاهان روح زو سر از این کوی درکنند | |
| پای خرد ببسته و اوباش نفس را | دستی چنین گشاده که تا شور و شر کنند | |
| اجزای ما بمرده در این گورهای تن | کو صور عشق تا سر از این گور برکنند | |
| مسیست شهوت تو و اکسیر نور عشق | از نور عشق مس وجود تو زر کنند | |
| انصاف ده که با نفس گرم عشق او | سردا جماعتی که حدیث هنر کنند | |
| چون صوفیان گرسنه در مطبخ خرد | آیند و زلههای گران مایه جز کنند | |
| زاغان طبع را تو ز مردار روزه ده | تا طوطیان شوند و شکار شکر کنند | |
| در ظل میرآب حیات شکرمزاج | شاید که آتشان طبیعت شرر کنند | |
| از رشک نورها است که عقل کمال را | از غیرت ملاحت او کور و کر کنند | |
| جز حق اگر به دیدن او غمزهای کند | آن دیده را به مهر ابد بیخبر کنند | |
| فخر جهان و دیده تبریز شمس دین | کاجزای خاک از گذرش زیب و فر کنند | |
| اندر فضای روح نیابند مثل او | گر صد هزار بارش زیر و زبر کنند | |
| خالی مباد از سر خورشید سایهاش | تا روز را به دور حوادث سپر کنند |