خاقانی (قطعات)/گویند کز تبی ملک الشرق درگذشت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قطعات) (گویند کز تبی ملک الشرق درگذشت) از خاقانی |
' |
| گویند کز تبی ملک الشرق درگذشت | ای قهر زهردار الهی چنین کنی | |
| مرگ از سر جوان جهانجوی تاج برد | ای مرگ ناگهان تو تباهی چنین کنی | |
| شاهی خدای راست که حکم این چنین کند | او را بدو نمود که شاهی چنین کنی | |
| خاقانی است بلبل عنقا سخن ولی | عنقاست کبک هم صفت اوش چون نهی | |
| خاقانیا زمانه تو را پند میدهد | پندار چه تلخ هست کم از نوش چون نهی | |
| بر خازنان فکر مبارش ز راه گوش | چون موم خازنانش پس گوش چون نهی | |
| پاکا ملکا قد فلک را | جز بهر سجود خم نکردی | |
| جلاب خواص درد سر را | الا به سپیده دم نکردی | |
| بر من که پرستشت نکردم | در ناکردن ستم نکردی | |
| آن چیست که از بدی نکردم | وآن چیست که از کرم نکردی | |
| گفتی که کنم جزای جرمت | چون وقت رسید هم نکردی | |
| خاقانی را که مرغ عشق است | جز نامزد حرم نکردی | |
| ای بزم تو فروخته رایات خرمی | در شان عهدت آمده آیات محکمی | |
| از غایت احاطت و از قوت و شرف | هم جرم آفتابی و هم چرخ اعظمی | |
| وقت است کز برای هلاک مخالفان | افلاک را کنی به سیاست معلمی | |
| بر آسمان فتح خرامی چو آفتاب | از برج خرمی به سوی چرخ خرمی | |
| گفتی که سپاس کس مبر بیش | کز دهر به بخت نیک زادی | |
| آری منم از دعای پیران | خورده بر کشتزار شادی | |
| باقی شدم از هدایت عم | کاموخت مرا ملک نهادی | |
| عم کرد مرا دعا گه نزغ | گفت افضل شرق و غرب بادی | |
| باور نکردمی که رسد کوه سوی کوه | مردم رسد به مردم، باور بکردمی | |
| کوهی بد این تنم که بدو کوه غم رسید | من مردمم چرا نرسیدم به مردمی؟ | |
| تو همه کاخ طرب سازی و خاقانی را | در همه تبریز اندهکدهای بینم جای | |
| او بدین یک درهی خویش تکلف نکند | تو بدین ششدرهی خویش تفاخر منمای | |
| ماه در هفت فلک خانه یکی دارد و بس | زحل نحس ز من راست به یک جا دو سرای | |
| اگر معزی و جاحظ به روزگار منندی | به نظم و نثر همانا که پیشکار منندی | |
| ز بورشید و ز عبدک مثل زنند به شروان | وگر به دور منندی دواتدار منندی | |
| به زور و زر نفریبم چو زور و زر وزیران | که فخر زور و زرستی گر اختیار منندی | |
| بر آسمان وزارت گر انجم هنرستی | وزارت و هنر امروز در شمار منندی | |
| مدح کریمان کنم، چرا نکنم لیک | قدح لیمان مرا شعار نیابی | |
| در همه دیوان من دو هجو نبینی | در همه گلزار خلد خار نیابی | |
| خاقانیا ز خدمت شاهان کران طلب | تا از میان موج سیاست برون شوی | |
| چون جام و می قبول و رد خسروان مباش | کب فسرده آئی و دریای خون شوی | |
| از قرب و بعدشان که چو خورشید قاهرند | چون ماه گه کم آئی و گاهی فزون شوی | |
| در یک شب از قبول و ز رد چون بنات نعش | گه سرفراز گردی و گاهی نگون شوی | |
| رو که سوی راستی بسیج نداری | مایه بجز طبع پیچ پیچ نداری | |
| دایم پنداشتی که داری چیزی | هیچ نداری خبر که هیچ نداری | |
| تا کی گوئی که بودهام به بسیجات | کانچه بود در پس بسیج نداری | |
| خاطر خاقانی از بسیج ببردی | ز آنکه دل مردمی بسیج نداری | |
| صانعا شکر تو واجب شمرم | که وجود همه ممکن تو کنی | |
| کائنا من کان خاک در توست | که زخاک این همه کائن تو کنی | |
| گرچه از وجه عدم عین وجود | نتوان کرد ولیکن تو کنی | |
| دل خاقانی اگر کوه غم است | هم در آن کوه معاون تو کنی | |
| تو خزائن نهی اندر نفسش | وز صفا مهر خزائن تو کنی | |
| گر حسودانش مساوی گویند | آن مساویش محاسن تو کنی | |
| امن و بیم از تو همی دارد و بس | که تو سوزانی و ساکن تو کنی | |
| ور ره امن تو پیش آری هم | در ره بیم هم ایمن تو کنی | |
| طاعنان خسته دلش میدارند | خار در دیدهی طاعن تو کنی | |
| تاج بر فرق محمد تو نهی | خاک بر تارک کاهن تو کنی | |
| پسر، خاندان را بود خانهدار | چون جان پدر شد به دیگر سرای | |
| اگر شیر برجا نماند رواست | ولی عطسهی شیر ماند بجای | |
| برون بیشه را شیر به میزبان | درون خانه را گربه به کدخدای | |
| جهان را بنگزیرد از گربه لیک | گزیرد ز شیر نبرد آزمای | |
| که در خانه آواز یک گربه به | که ده غرش شیر دندان نمای | |
| که ده چار دیوار گردد خراب | ز دندان یک موش آفت فزای | |
| نه پرویز پرداخت لنگر بری | چو از خشم بهرام بد کرد رای | |
| کیست ز اهل زمانه خاقانی | که تو اهل وفاش پنداری | |
| دوستی کز سر غرض شد دوست | هان و هان تاش دوست نشماری | |
| خواجه گوید که دوست دار توام | پاسخش ده که دوست چون داری | |
| تا عزیزم مرا عزیز کنی | چون شد خوار خوار انگاری | |
| یا بلندم کنی گه پستی | یا عزیزم کنی گه خواری | |
| با من این دوستی به شرطی کن | کاخر آن شرط را بجای آری | |
| کان خطایی که حق ز من بیند | گر تو بینی ز من نیازاری | |
| ور شود خصم من زبردستی | زیر پای بلام مگذاری | |
| صبح کرم و وفا فرو شد | خاقانی ازین دو جنس کم جوی | |
| پای طلب از کرم فرو بند | دست از صفت وفا فرو شوی | |
| شو تعزیت کرم همیدار | رو مرثیهی وفا همی گوی |