خاقانی (قطعات)/ای بلخیک سقط چه فرستی به شهر ما
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قطعات) (ای بلخیک سقط چه فرستی به شهر ما) از خاقانی |
' |
| ای بلخیک سقط چه فرستی به شهر ما | چندین سقاطهی هوس افزای عقل کاه | |
| آئی چو سیر کوبهی رازی به بانگ و نیست | جز بر دو گوپیازهی بلخیت دستگاه | |
| دیگ هوس مپز که چو خوان مسیح هست | کس گوپیازهی تو نیارد به خوان شاه | |
| بد نثری و رسائل من دیده چند وقت | کژ نظمی و قصائد من خوانده چندگاه | |
| زرنیخ زرد و نیل کبود تورا ببرد | گوگرد سرخ و مشک سیاه من آب و جاه | |
| آری در آن، دکان که مسیح است رنگرز | زرنیخ و نیل را نتوان داشت پیش گاه | |
| سحر زبان سامری آسای من بخوان | وحی ضمیر موسوی اعجاز من بخواه | |
| عقدی ببند ازین گهر آفتاب کان | دری بدزد ازین صدف آسمان شناه | |
| موی تو چون لعاب گوزنان شده سپید | دیوانت همچو چشم غزالان شده سیاه | |
| باری ازین سپید و سیاه اعتبار گیر | یا در سیه سپید شب و روز کن نگاه | |
| پس ... نهای و گرچه چو ... کلاه دار | کز دست جهل تو به در ... نهم کلاه | |
| خاقانی و حقایق طبع تو و مجاز | اینجا مسیح و طوبی و آنجا خر و گیاه | |
| آبم ببرد بخت، بس ای خفته بخت بخ | نانم نداد چرخ، زهی سفله چرخ زه | |
| در خواب رفته بختم و بیدار مانده چشم | لا الطرف لی ینام ولاالجد ینتبه | |
| چون ماه چار هفته شد ستم به هفت حال | حالی چنان که لیس علیالخلق یشتبه | |
| دل چون قلم در آتش و تن کاغذ اندر آب | فالنار احرقته و الماء حل به | |
| ایام دمنه طبع و مرا طالع است اسد | من پای در گل از غم و حسرت چو شتربه | |
| از کیسهی کسان منم آزاد دل که آز | آزاد را چو کیسه گلو درکشد بزه | |
| خشنودم از خدای بدین نیتی که هست | از صد هزار گنج روان گنج فقر به | |
| چون جان صبر در تن همت نماند نیست | گو قالب نیاز ممان هرگز و مزه | |
| دولت به من نمیدهد از گوسفند چرخ | از بهر درد دنبه و بهر چراغ په | |
| الحق غریب عهدم و از قائلان فزون | هرچند کاهل عهد کهان را کنند مه | |
| بیمار جان رمیده برون آمدم ز ری | شاخ حیات سوخته و برگ راه نه | |
| شب تا به چاشت راه روم پس به گرمگاه | بر هر در دهی طلبم منزل نزه | |
| بیماری گران و به شب راندن سبک | روز آب چون به من نرسد زان خران ده | |
| از بیم تیغ خور سفرم هست بعد از آنک | روز افکند کلاه و زند شب قبا زره | |
| بر ره چو اسب سایه کند گویدم غلام | کاین سایه فرش توست فرود آی و سربنه | |
| از تب چو تار موی مرا رشتهی حیات | و آن موی همچو رشتهی تببر به صد گره | |
| غایب شد از نتیجهی جانم میان راه | یک عیبه نظم و نثر که از صد خزینه به | |
| یارب چو فضل کردی و جان باز دادیم | رحمی بکن نتیجهی جان نیز باز ده | |
| دیده از کار جهان دربسته به | راه همت زین و آن دربسته به | |
| دوستان از هفت دشمن بدترند | هفت در بر دوستان دربسته به | |
| دل گران بیماریی دارد ز غم | روزن چشم از جهان دربسته به | |
| پشت دست از غم به دندان میخورم | از چنین خوردن دهان دربسته به | |
| چون به صد جان یکدلی نتوان خرید | دل فروشان را دکان دربسته به | |
| منقطع شد کاروان مردمی | دیدهای دیدهبان دربسته به | |
| خاک بیزان هوس بیروزیاند | چشم دل زین خاکدان دربسته به | |
| از زبان در سر شدی خاقانیا | تا بماند سر، زبان دربسته به | |
| راز دارم مرا ز دست مده | بیخودان را به خودپرست مده | |
| نجده ساز از دل شکستهدلان | این چنین نجده را شکست مده | |
| شست تو همت است و صید تو مال | صید بدهی رواست، شست مده | |
| مهرهی مار بهر مار زده است | به کسی کز گزند رست مده | |
| عافیت کیمیاست دولت خاک | کیمیا را به خاک پست مده | |
| گنج معنی توراست خاقانی | شو کلیدش به هرکه هست مده | |
| پایگه یافتی، به پای مزن | دستگه یافتی ز دست مده | |
| میده تنها توراست تنها خور | به سگان ده، به هم نشست مده | |
| شمع غیبی به پیش کور مسوز | تیغ عقلی به دست مست مده | |
| زهر است مرا غذای هر روزه | زین کاسهی سرنگون پیروزه | |
| وز دهر سیاه کاسه در کاسم | صد ساله غم است شرب یک روزه | |
| دهر است کمینه کاسه گردانی | از کیسهی او خطاست دریوزه | |
| در کوزه نگر به شکل مستسقی | مستسقی را چه راحت از کوزه | |
| از چرخ طمع ببر که شیران را | دریوزه نشاید از در یوزه | |
| خاقانی صبح خیز، هر شامی | نگشاید جز به خون دل روزه | |
| بر تن ز سرشک جامهی عیدی | در ماتم دوستان دل سوزه |