فخرالدین عراقی (فصل پنجم)/بود مردی همیشه در گلخن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فخرالدین عراقی (فصل پنجم) (بود مردی همیشه در گلخن) از فخرالدین عراقی |
' |
| بود مردی همیشه در گلخن | گلخنش بود سال و مه گلشن | |
| گرد حمام نفس میگردید | گلخن جسم را همی تابید | |
| زان مقامش ملال پیدا شد | به تفرج به سوی صحرا شد | |
| یک دم از گلخن بدن بپرید | گرد صحرای روح می گردید | |
| دید آب روان و سبزه و گل | مرده در پای حسن گل، بلبل | |
| گرد آن مرغزار میگردید | باز دانست پاک را ز پلید | |
| گفت با خویشتن که: این گلشن | هست بسیار خوشتر از گلخن | |
| ناگهان دلبری فرشته لقا | اندر آن مرغزار شد پیدا | |
| مرکب حسن را سوار شده | صد چو یوسف رکابدار شده | |
| از رخ خوب و عارض پر نور | رشک صد آفتاب و منظر حور | |
| صد دل شاهد شکر گفتار | برده از ره به طرهی طرار | |
| صد ستاره مهش عرق کرده | آفتابی ز نو برآورده | |
| صد هزاران دلی به غم خسته | برده، در دام زلفها بسته | |
| چشم مستش چو ابروی دلکش | خوب با خوب دیده خوش با خوش | |
| قطرهی ژاله بر گل خندان | نسبتی دان بدان لب و دندان | |
| تن و جانش چنان مطهر و پاک | که تو گفتی نداشت بهره ز خاک | |
| عزم نخجیرگاه کرده و مست | تیرش اندر کمان، کمان در دست | |
| راست گویی مگر به غمزهی خود | عاشقان را به تیر خواهد زد | |
| گلخنی بینوا و ناموزون | از بن گلخن آمده بیرون | |
| عارضی آن چنان منور دید | شاهزاده چو سوی او نگرید | |
| زورش از پا برفت و دل از دست | شد درو، از شراب حیرت، مست | |
| خون ز سودای دل ز چشمان ریخت | بس به غربال چشم خون میبیخت | |
| جامهی گلخنی ز تن بدرید | در پی آن پسر همی گردید | |
| شاهزاده چو سوی او نگرید | بوی عشقش ز خون دل بشنید | |
| از تعجب به حال او نگران | بادپا را فروگذاشت عنان | |
| سوی نخجیر گاه شد به شتاب | گلخنی اوفتاده مست و خراب | |
| ناوک فرقتش جگر خسته | وز ملاقات امید بگسسته | |
| دل بداده ز دست و شوریده | از تن و جان امید ببریده | |
| با دلی خسته و درونی ریش | غرقه در خون ز اشک دیدهی خویش | |
| روز دیگر، چو شاه وا گردید | گلخنی را هنوز در خون دید | |
| مست مست اندرو نگاهی کرد | گلخنی دوست دید و آهی کرد | |
| آن نگارین ره حرم برداشت | گلخنی را بدان صفت بگذاشت | |
| وامقی گشته در پی عذرا | گاه در شهر و گاه در صحرا | |
| گاه سودای آن پری پختی | گاه با خویشتن همی گفتی: | |
| چه خیال است؟ پادشاهی را | به گدایی کجا بود پروا؟ | |
| گر بپرسد کسی ز من حالم | من چه گویم که از که مینالم؟ | |
| نیست یارای گفتنم با کس | که دلم را به وصل کیست هوس؟ | |
| منزلم دور و بس گرانبارم | چون کنم؟ چیست چارهی کارم؟ | |
| جگرش سوخته، دلش بریان | سال و مه خسته، روز و شب گریان | |
| باطنش مست و ظاهرش هشیار | در پی یار و بیخبر ز اغیار | |
| گر به شهر آمدی، به هر ایام | نزدی جز به کوی دلبر گام | |
| پیش هیچ آفریده ندریده | پردهی راز آن پسندیده | |
| با نم چشم و اشک چون باران | راز یاران نهفته ز اغیاران | |
| با سگ کوی دوست همدم شد | به چنین فرصتی چه خرم شد؟ | |
| کرده در چشم جان، به بوی حبیب | خاک پای سگان کوی حبیب | |
| مدتی با دل ز غم به دو نیم | بود در کوی آن نگار مقیم | |
| تا غلامی برو شبیخون کرد | زان مقامش به زور بیرون کرد | |
| بیدل و جان همی دوید بسر | تا به جای سگان آن دلبر | |
| چون دو هفته برآمد از ایام | آن نگارین، دو هفته ماه تمام | |
| صفت نخجیر را مطول کرد | عزم نخجیر گاه اول کرد | |
| عاشق مستمند بیچاره | بود در کوه و دشت آواره | |
| دیده پر خون، دماغ پر سودا | جان ز آشوب عشق در غوغا | |
| غم هجران تنش چو مو کرده | در میان وحوش خو کرده | |
| در بیابان عشق سرگردان | همچو مجنون مشوش و عریان | |
| گشته فارغ ز گلخن و حمام | آشنایی گرفته با دد و دام | |
| ناکهان دل فگار شد آگاه | که به نخجیر خواهد آمد شاه | |
| آهویی دید کشته، بخروشید | پوست برکند ازو و در پوشید | |
| پوست در سر کشید آهووار | تا به تیرش مگر زند دلدار | |
| شاهزاده، چو در رسید از راه | کرد گرد شکارگاه نگاه | |
| صورتی دید همچو آهویی | غافل از عادت تگ و پویی | |
| گفت: غافل نشسته است این دد | اندر آورد تیر و بر وی زد | |
| گلخنی زخم تیر در دل خورد | جان و تن نیز در سردل کرد | |
| بیخود آن پوست دور کرد ز تن | گفت: دستت درست باد، بزن! | |
| تیر کز شست دلبران آید | هدفش جان عاشقان آید | |
| چشمهی خون روانش از دل ریش | رقص میکرد از طرب، بیخویش | |
| ذره چون آفتاب را بیند | در هوایش ز رقص ننشیند | |
| در رگش چون نماند خون برجا | سست شد، اندر اوفتاد ز پا | |
| بر گذرگاه دوست بر خون خفت | جان همی داد و این غزل میگفت: |