دیوان شمس/آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (آنک عکس رخ او راه ثریا بزند) از مولوی |
' |
| آنک عکس رخ او راه ثریا بزند | گر ره قافله عقل زند تا بزند | |
| آنک نقل و می او در ره صوفی نقدست | رسدش گر به نظر گردن فردا بزند | |
| گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دل | خیمه امن و امان بر سر غوغا بزند | |
| عمری باید تا دیو از او بگریزد | احمدی باید تا راه چلیپا بزند | |
| در هر آن کنج دلی که غم تو معتکفست | نیم شب تابش خورشید بر آن جا بزند | |
| عارفا بهر سه نان دعوت جان را مگذار | تا سنانت چو علی در صف هیجا بزند | |
| زین گذر کن که رسیدست شهنشاه کرم | خیز تا جان تو بر عیش و تماشا بزند | |
| کف حاجت بگشا جام الهی بستان | تا شعاع می جان بر رخ و سیما بزند | |
| رخ و سیمای تو زان رونق و نوری گیرد | که کف شق قمر بر مه بالا بزند | |
| بر سرت بردود و عقل دهد مغز تو را | عقل پرمغز تو پا بر سر جوزا بزند | |
| خواجه بربند دو گوش و بگریز از سخنم | ور نه در رخت تو هم آتش یغما بزند | |
| بگریز از من و از طالع شیرافکن من | کاخترم کوکبه بر آدم و حوا بزند | |
| هین خمش باش که نور تو چو بر دلها زد | نور محسوس شود بر سر و بر پا بزند |