دیوان شمس/برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید) از مولوی |
' |
| برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید | همچو ماه هفت و هشت و آفتاب روز عید | |
| اختران در خدمت او صد هزار اندر هزار | هر یکی از نور روی او مزید اندر مزید | |
| چون در آن دور مبارک برجها را میگذشت | سوی برج آتشین عاشقان خود رسید | |
| در دلش یاد من آمد هر طرف کرد التفات | مر مرا در هیچ صفی آن زمان آن جا ندید | |
| موج دریاهای رحمت از دلش در جوش شد | هم نظر میکرد هر سو هم عنان را میکشید | |
| گفت نزدیکان خود را کان فلان غایت چراست | آن خراب عاشق حاضرمثال ناپدید | |
| آنک دیده هر شبش در سوختن مانند شمع | آنک هر صبحی که آمد نالههای او شنید | |
| آنک آتشهای عالم ز آتش او کاغ کرد | تا فسون میخواند عشق و بر دل او میدمید | |
| آن یکی خاکی که چون مهتاب بر وی تافتیم | همچو مهتاب از ثری سوی ثریا میدوید | |
| آنک چون جرجیس اندر امتحان عشق ما | گشت او صد بار زنده کشته شد صد ره شهید | |
| آنک حامل شد عدم از آفرینش بخت نیک | ناف او بر عشق شمس الدین تبریزی برید |