دیوان شمس/برخیز که ساقی اندرآمد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (برخیز که ساقی اندرآمد) از مولوی |
' |
| برخیز که ساقی اندرآمد | وان جان هزار دلبر آمد | |
| آمد می ناب وز پی نقل | بادام و نبات و شکر آمد | |
| آن جان و جهان رسید و از وی | صد جان جهان مصور آمد | |
| مشک آمد پیش طره او | کان طره ز حسن بر سر آمد | |
| زد حلقه مشک فام و میگفت | بگشای که بنده عنبر آمد | |
| از تابش لعل او چه گویم | کز لعل و عقیق برتر آمد | |
| زان سنبل ابروش حیاتم | با برگ و لطیف و اخضر آمد | |
| درده می خام و بین که ما را | در مجلس خام دیگر آمد | |
| آن رایت سرخ کز نهیبش | اسپاه فرج مظفر آمد | |
| هر کار که بسته گشت و مشکل | آن کار بدو میسر آمد | |
| می ده که سر سخن ندارم | زیرا که سخن چو لنگر آمد |