دیوان شمس/با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست) از مولوی |
' |
| با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست | آنک از او آگهست از همه عالم بریست | |
| آه که چه بیبهرهاند باخبران زانک هست | چهره او آفتاب طره او عنبریست | |
| آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی | گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست | |
| بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور | بر عدد اختران ماه ورا مشتریست | |
| چشم خلایق از او بسته شد از چشم بند | زانک مسلم شده چشم ورا ساحریست | |
| اوست یکی کیمیا کز تبش فعل او | زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست | |
| پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر | کتش از لطف او روضه نیلوفریست | |
| چون رخ گلزار او هست چراگاه روح | روح از آن لاله زار آه که چون پروریست | |
| مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت | آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست |