اوحدی مراغهای (غزلیات)/گفتی: ز عشق بازی کاری نمیگشاید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (گفتی: ز عشق بازی کاری نمیگشاید) از اوحدی مراغهای |
' |
| گفتی: ز عشق بازی کاری نمیگشاید | تدبیر ما چه باشد؟ کار آن چنان که باید | |
| از بند اگر کسی را کاری گشاد روزی | باری ز بند خوبان ما را نمیگشاید | |
| او شاه و ما غلامان، بر وی که عیب گیرد؟ | گر مهر ما نورزد، یا عهد ما نپاید | |
| زان لب طمع نباید کردن بجز سلامی | ما را که جز دعایی از دست برنیاید | |
| او گر سلام ما را زان لب جواب گوید | اینست کامرانی، دیگر مرا چه باید؟ | |
| بر آسمان بساید فرقش کلاه دولت | آن کس که فرق خود را در پای او بساید | |
| ور غیر ازو دل من یاری به دست گیرد | من دست ازو بشویم، کان دل مرا نشاید | |
| دردی اگر فرستد هر ساعتی دلم را | درمان چو نیست گویی: دردم چه میفزاید؟ | |
| گفتم به فالگیری: فالی ببین از آن رخ | زلفش بدید و گفتا: تشویق مینماید | |
| گویند: چون بگفتی ترک دل خود آخر | ما ترک دل نگفتیم آن ترک میرباید | |
| در عشقش اوحدی را کار دو گونه باید | یا لعل او ببوسد، یا دست خود بخاید |