اوحدی مراغهای (غزلیات)/آن کس که دلیش بوده باشد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (آن کس که دلیش بوده باشد) از اوحدی مراغهای |
' |
| آن کس که دلیش بوده باشد | و آن دل صنمی ربوده باشد | |
| آن ساده چه داند این حکایت؟ | کو را ستمی نسوده باشد | |
| دود دل ما کسی ببیند | کش آینهی زدوده باشد | |
| ای مدعی، از نکوهش ما | بگذر تو، که ناستوده باشد | |
| آن روز بیا و دیده دربند | کو پرده ز رخ گشوده باشد | |
| آن یار که در وفاش تا روز | بیدارم و او غنوده باشد | |
| گفتی: سرفتنهایش بودست | جز کشتن ما چه بوده باشد؟ | |
| قاصد، که ببرد نامهی من | چون نامه بدو نموده باشد؟ | |
| دانم که: به وصف من رقیبش | عیبی دو سه در ربوده باشد | |
| گو: قصهی دوستان خود دوست | از بدگویان شنوده باشد | |
| تا گندم اوحدی رسیدن | دشمن چو خورد دروده باشد |